<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?><!-- generator="kowsarblog/6.7.8-stable" -->
<rss version="0.92">
	<channel>
		<title>مرقومات جنگ</title>
		<link>https://revayat.kowsarblog.ir/</link>
		<description></description>
		<language>fa-IR</language>
		<docs>http://blogs.law.harvard.edu/tech/rss</docs>
				<item>
			<title>پاسخ هنرمندانه به تلاطم‌های زمانه</title>
						<description>&lt;div&gt;&lt;div&gt;&lt;a href=&quot;https://revayat.kowsarblog.ir/media/blogs/revayat/quick-uploads/p1859556/1778919200photo_2026-05-15_15-20-44.jpg?mtime=1779191741&quot; target=&quot;_blank&quot; rel=&quot;lightbox[p1859556]&quot; id=&quot;link_80280&quot;&gt;&lt;img alt=&quot;پاسخ هنرمندانه به تلاطم‌های زمانه&quot; src=&quot;https://revayat.kowsarblog.ir/htsrv/getfile.php/1778919200photo_2026-05-15_15-20-44.jpg?root=collection_19910&amp;amp;path=quick-uploads/p1859556/1778919200photo_2026-05-15_15-20-44.jpg&amp;amp;mtime=1779191741&amp;amp;size=fit-320x320&quot; width=&quot;320&quot; height=&quot;274&quot; class=&quot;loadimg&quot; /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;p&gt;پاسخ هنرمندانه به تلاطم‌های زمانه&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در دل روزگاران پر تلاطم، همان‌گونه که تاریخ پرشکوه تمدن‌ها گواهی می‌دهد، از میان دژهای آتش و دود جنگ، زیباترین و ماندگارترین شاهکارهای هنری و ادبی سر برآورده‌اند. از رمان‌هایی که در گذر زمان جاودانه گشته‌اند تا قصیده‌هایی که از خون دل شاعر، جان گرفته‌اند، همه و همه نشان از آن دارند که هنر، نه تنها در برابر سختی‌ها خاموش نمی‌نشیند؛ بلکه پاسخی ژرف و پرصلابت بدان می‌دهد که روایتی است از روح سترگ و پایداری که هیچ‌گاه تسلیم نمی‌شود.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;امروز، ما در عرصه‌ای نو نبردی آغاز کرده‌ایم؛ عصری که پس از جبهه‌های دشوار نبرد سخت، اینک نوبت به «واژه»، «تصویر» و «گفتمان» رسیده است. شیاطین این دوران، دیگر نه با تانک و هواپیما، که با سلاح‌های نرم و روایت‌های فریبنده به مصاف ما آمده‌اند و می‌کوشند تا مرزهای ذهنی ما را درنوردند و مفاهیم «حق»، «عدالت» و «وطن» را در ذهن نسل جوان، دستخوش تحریف سازند.&lt;br /&gt;در چنین شرایطی، هنر و فرهنگ، لذت یا سرگرمی نیست؛ بلکه خط مقدم دفاع ما محسوب می‌شود. آنچه امروز بیش از هر چیز بدان نیازمندیم، بنا به فرمان امام سیدمجتبی خامنه‌ای «پدافند زبانی و گفتمانی» است. اما این پدافند، در معنای «خلاقیت»، «نوآوری» و «زایش معنایی نوین» تجلی می‌یابد. ما به «نادر ابراهیمی»ها، «رسول ملاقلی‌پور»ها، «حاتمی کیا»ها نیاز داریم؛ شاعران، نویسندگان و فیلمسازانی که حماسه جنگ تحمیلی سوم را به درستی بازگو، ترسیم و نمایش دهند و آن را در دفتر تاریخ این سرزمین به نگارش درآورند، فیلم بسازند و با زبان هنر، شکوه پیروزی را به تصویر کشند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پدافند زبانی به این معناست که بیاموزیم چگونه داستان‌های خود را با زبانی انسانی، زیبا و عمیق بیان کنیم تا در برابر روایت‌های سرد و دروغین دشمن، سدی استوار بنا نهیم. این بدان معناست که هنر ما خاموش نماند، بلکه با صلابتی سترگ، حقیقت را بازگوید. ما باید بتوانیم برای کودکان و نوجوانان، قصه‌هایی بیافرینیم که نه تنها آنان را از تهاجم فرهنگی مصون دارد؛ بلکه شور و اشتیاق رشد و مقاومت را در دل‌هایشان بیدار سازد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;شکوفایی استعدادها در این روزهای پرآشوب، دیگر صرفاً یک انتخاب نیست. هر نویسنده، هر هنرمند و هر فعال فرهنگی در این جبهه، سربازی است از جنس معنا. اگر بتوانیم با بهره‌گیری از ابزارهای نوین، مفاهیم اصیل و انسانی خود را به زبانی که با روح نسل امروز سخن می‌گوید، ارائه دهیم، پیروزی نهایی دیگر آرزویی دست‌نیافتنی نخواهد بود؛ بلکه حاصل طبیعی استواری کلام و قدرت فرهنگ ما خواهد گشت.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بر ماست که از دل این تلاطم، ریشه‌هایی محکم و میوه‌هایی شیرین برویانیم؛ چرا که حقیقت، همواره راه خود را از میان کلمات صادقانه می‌گشاید.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;✍ سیده رباب سیدکاظمی&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://revayat.kowsarblog.ir/پاسخ-هنرمندانه-به-تلاطم-های-زمانه&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<link>https://revayat.kowsarblog.ir/پاسخ-هنرمندانه-به-تلاطم-های-زمانه</link>
							</item>
				<item>
			<title>با من دوست میشی؟(4)</title>
						<description>&lt;div&gt;&lt;div&gt;&lt;a href=&quot;https://revayat.kowsarblog.ir/media/blogs/revayat/quick-uploads/p1859555/1778883663k_pic_13aa24ba-fc6a-435c-aece-36584263c0de.jpg?mtime=1779191605&quot; target=&quot;_blank&quot; rel=&quot;lightbox[p1859555]&quot; id=&quot;link_80279&quot;&gt;&lt;img alt=&quot;با من دوست میشی؟(4)&quot; src=&quot;https://revayat.kowsarblog.ir/htsrv/getfile.php/1778883663k_pic_13aa24ba-fc6a-435c-aece-36584263c0de.jpg?root=collection_19910&amp;amp;path=quick-uploads/p1859555/1778883663k_pic_13aa24ba-fc6a-435c-aece-36584263c0de.jpg&amp;amp;mtime=1779191605&amp;amp;size=fit-320x320&quot; width=&quot;259&quot; height=&quot;320&quot; class=&quot;loadimg&quot; /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;p&gt;با من دوست میشی؟(4)&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;خاله‌ی شهید نصر وارد می‌شود. به ستون وسط سالن تکیه می‌زند. شبیه پری خانم، مادر آقا مهدی است. دوست دارم تا شب بنشینم و سوال بپرسم. خدا خدا می‌کنم خودش شروع کند و توی همین فرصت کوتاه، پنجره کوچکی از زندگی شهید نصر و مادر بزرگوارشان برایم بگشاید. خدا حاجت قلبم را می‌دهد. تا قبل از این فکر می‌کردم خدا فقط حاجت شکم را زود می‌دهد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;تعریف می‌کند پری خانم و پسرهایش توی یک آپارتمان زندگی می‌کردند. طبقه پایین را حسینیه کرده بودند. برای اهل‌بیت کم نمی‌گذاشتند. تمام مراسم‌های جشن و عزا را بپا می‌کردند. مدیریت آپارتمان، مراسم‌های جشن و عزا، تهیه پذیرایی، دعوت از مداح و سخنران و&amp;#8230;با پری خانم و پسرش آقامهدی بوده است. دستش را می‌آورد بالا و اندازه بسته‌های گردویی که پری خانم برای اربعین آماده کرده بود را نشان می‌دهد.&lt;br /&gt;می‌گوید هیچوقت نمی‌دانستم دقیقا شغل مهدی چیست. فقط می‌دانستم توی سپاه است. از خواهرم هم نمی‌پرسیدم. یکی از خانم‌ها تکانی می‌خورد و می‌گوید اما دشمن خوب می‌دانست شغل و تخصصش چیست!&lt;br /&gt;خاله سری به نشانه تایید و تاسف تکان می‌دهد.&lt;br /&gt;ادامه دارد&amp;#8230;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;✍ م.حمیدیان&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://revayat.kowsarblog.ir/با-من-دوست-میشی-4&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<link>https://revayat.kowsarblog.ir/با-من-دوست-میشی-4</link>
							</item>
				<item>
			<title>با من دوست میشی؟ (3)</title>
						<description>&lt;div&gt;&lt;div&gt;&lt;a href=&quot;https://revayat.kowsarblog.ir/media/blogs/revayat/quick-uploads/p1859554/1778796385k_pic_b9edf4a9-889f-4d4d-b9cb-4984b081aba7.jpg?mtime=1779191498&quot; target=&quot;_blank&quot; rel=&quot;lightbox[p1859554]&quot; id=&quot;link_80278&quot;&gt;&lt;img alt=&quot;با من دوست میشی؟ (3)&quot; src=&quot;https://revayat.kowsarblog.ir/htsrv/getfile.php/1778796385k_pic_b9edf4a9-889f-4d4d-b9cb-4984b081aba7.jpg?root=collection_19910&amp;amp;path=quick-uploads/p1859554/1778796385k_pic_b9edf4a9-889f-4d4d-b9cb-4984b081aba7.jpg&amp;amp;mtime=1779191498&amp;amp;size=fit-320x320&quot; width=&quot;213&quot; height=&quot;320&quot; class=&quot;loadimg&quot; /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;p&gt; با من دوست میشی؟ (3)&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اما وظیفه این حرف‌ها را نمی‌شناسد. اصلا شهدا آمده‌اند که ما را این خودخواهی‌ها نجات بدهند. این نوع سبک زندگی است که شهادت را قسمت آدم می‌کند. وقتی در زندگی مادی، راحت‌طلبی و خودخواهی را ذبح کنی، توی آسمان خریدار‌ خواهی داشت.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;مادر از سکه‌هایی می‌گوید که عاطفه‌خانم برای جهیزیه عروس می‌فر‌وخته. از دوندگی برای جور کردن وام‌هایی که گره‌ از کار مردم باز کند.&lt;br /&gt;مادر میان اشک‌ها می‌زند زیر خنده. می‌گوید:&quot;کاش ازم راضی باشه. بعضی وقتها بهش غر می‌زدم. می‌گفتم ظهر شد و نیومدی! پس ناهار شوهر و بچه‌ها چی میشه؟&amp;#8221;&lt;br /&gt;با لبخند جواب می‌داد:&amp;#8221; ببخشید مامان، باید مشکل مردمو حل می‌کردم.&amp;#8221;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;زینب تنها یادگار این خانواده، با دو تا از خانم‌های همراه‌مان دوست شده. مشغول بازی با اسباب‌بازی‌های جدید است. دسته‌ی جدیدی از مهمان‌ها می‌آیند. با اسباب‌بازی جدیدتر! ظاهرا هر روز وسیله‌های نویی را تجربه می‌کند ولی چشم‌هایش نمی‌خندد. برق چشمانش نباشد، اسباب‌بازی‌ها رنگ می‌بازند. سیاه و سفید می‌شوند. شبیه عکس‌های قدیمی، سرد و بی‌روح.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ادامه دارد&amp;#8230;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt; ✍ م.حمیدیان &lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://revayat.kowsarblog.ir/با-من-دوست-میشی-3&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<link>https://revayat.kowsarblog.ir/با-من-دوست-میشی-3</link>
							</item>
				<item>
			<title>با من دوست میشی؟(2)</title>
						<description>&lt;div&gt;&lt;div&gt;&lt;a href=&quot;https://revayat.kowsarblog.ir/media/blogs/revayat/quick-uploads/p1859553/1778796350k_pic_3fd75685-c4b4-439e-ba5a-ee225756dec5.jpg?mtime=1779191429&quot; target=&quot;_blank&quot; rel=&quot;lightbox[p1859553]&quot; id=&quot;link_80277&quot;&gt;&lt;img alt=&quot;با من دوست میشی؟(2)&quot; src=&quot;https://revayat.kowsarblog.ir/htsrv/getfile.php/1778796350k_pic_3fd75685-c4b4-439e-ba5a-ee225756dec5.jpg?root=collection_19910&amp;amp;path=quick-uploads/p1859553/1778796350k_pic_3fd75685-c4b4-439e-ba5a-ee225756dec5.jpg&amp;amp;mtime=1779191429&amp;amp;size=fit-320x320&quot; width=&quot;256&quot; height=&quot;320&quot; class=&quot;loadimg&quot; /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;p&gt;با من دوست میشی؟(2)&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اما همه چیز به قشنگی رویا پیش نمی‌رود. زینب دختر سه ساله‌ی عاطفه‌ خانوم و سرهنگ نصر توی بغل خاله‌اش وارد سالن می‌شود. همه‌ی رویاهایم می‌شکند. تکه تکه می‌شوند توی وجودم‌. تیزی‌اش قلبم را می‌سوزاند. با گذشت دو ماه از آن واقعه صورتش هنوز زخمی است. تازه از بیمارستان مرخص شده. پدر، مادر، برادر، خواهر و مادر بزرگش چند ساعت بعد از تحویل سال هزار و چهار صد و پنج شهید شده‌اند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;مادر شهیده تعریف می‌کند آن شب، افطار مهمان خانه‌ی دخترش بوده. بعد از شام، عاطفه‌خانوم سریع لباس بچه‌ها را پوشانده و راهی تجمعات شبانه شده‌اند. تعجب می‌کنم! من اگر جای او بودم آن شب را بیخیال خیابان می‌شدم. می‌گفتم مهمان دارم و احترامش واجب است. نمی‌شود مهمان را بردارم ببرم تجمع که! اصلا شوهرم سهمش از دفاع کشور را داده، حتی زیادتر! تازه چند روزی مرخصی آمده و باید یک دل سیر کنارش بنشینم. اصلا من هیچی! بچه‌ها چه؟ فاطمه‌زهرا هفت ساله تشنه آغوش باباست، این یک شب را بگذارم بیشتر توی بغل هم بمانند. بلکه ظرف نیاز دخترانه‌اش به بابا پر شود و دفعه‌ی بعد کمتر سراغ پدرش را بگیرد. تازه حروف الفبا را یاد گرفته. اجازه بدهم یک صفحه پر بابا بنویسد و بعد جایزه‌اش ده تا بوس آبدار پدر دختری باشد.&lt;br /&gt;محمد حسن شش ساله که بابا از دهانش نمی‌افتد. حیف نیست شب عیدی برای بابا از آرزوهای پدر پسری‌اش نگوید. از اینکه وقتی بزرگ شود حتما می‌خواهد مثل بابا پلیس شود و اسرائیل را بکشد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ادامه دارد&amp;#8230;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;✍ م.حمیدیان&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://revayat.kowsarblog.ir/با-من-دوست-میشی-2&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<link>https://revayat.kowsarblog.ir/با-من-دوست-میشی-2</link>
							</item>
				<item>
			<title>با من دوست میشی؟</title>
						<description>&lt;p&gt;با من دوست میشی؟(1)&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;می‌خواهم از او بنویسم. نمی‌شود. واژه‌ها کنار هم قرار نمی‌گیرند. دو رکعت نماز بهش هدیه می‌کنم. از خودش می‌خواهم کمکم کند. یادم می‌افتد به چند هفته قبل. رفتم سر خاکش نشستم. دستم را زدم روی سنگ. خندیدم و گفتم:&amp;#8221; با من دوست میشی؟&amp;#8221; واقعا می‌خواستم باهام دوست شود. برای ما که سالها آسمان شهادت را با ستاره‌های مرد می‌شناسیم، داشتن شهیده‌ای مثل او غنیمت است. حق دارم برای دوستی باهاش ذوق کنم. دلم می‌خواهد مثل دختربچه‌ها دستان همدیگر را بگیریم و لی‌لی کنیم. اسباب‌بازی‌هایمان را بریزیم توی زنبیل و عصرهای بهاری خانه‌ی همدیگر رویم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;مدتی بعد تلفنم زنگ می‌خورد. دعوتی است برای دیدار با خانواده شهید نصر. قرار است منزل مادر شهیده عاطفه خلیلیان، همسر شهید مهدی نصر برویم. می‌گویم با سر می‌آیم. انگار جنگ رمضان، منی که از مواجهه با خانواده شهدا واهمه داشتم را شجاع کرده است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;وارد خانه که می‌شویم گل‌های توی باغچه لبخند می‌زنند. سرحال و شاداب‌اند. باد تکانشان می‌دهد و غنچه‌های بازیگوش به رقص در می‌آیند. کاش مثل فیلم‌ها عاطفه خانم با لباس سفید میان گل‌ها باشد. نگاهم کند و خوش‌آمد بگوید. به شوخی بگوید اسباب‌بازی‌هاتو آوردی؟ دیدی باهات دوست شدم! دعوتت کردم خونه‌مون.&lt;br /&gt;و من غش کنم از خنده. بدوم سمتش و چادر گل‌دار صورتی‌ام دنبالم پرواز کند.&lt;br /&gt;ادامه دارد&amp;#8230;&lt;br /&gt;✍ م.حمیدیان&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://revayat.kowsarblog.ir/با-من-دوست-میشی&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<link>https://revayat.kowsarblog.ir/با-من-دوست-میشی</link>
							</item>
				<item>
			<title>بعضی شب ها</title>
						<description>&lt;div&gt;&lt;div&gt;&lt;a href=&quot;https://revayat.kowsarblog.ir/media/blogs/revayat/quick-uploads/p1859551/1777412818k_pic_5cc0a4a4-bd04-4f64-8666-f6ad9f0a4e2c.jpg?mtime=1779191156&quot; target=&quot;_blank&quot; rel=&quot;lightbox[p1859551]&quot; id=&quot;link_80276&quot;&gt;&lt;img alt=&quot;بعضی شب ها&quot; src=&quot;https://revayat.kowsarblog.ir/htsrv/getfile.php/1777412818k_pic_5cc0a4a4-bd04-4f64-8666-f6ad9f0a4e2c.jpg?root=collection_19910&amp;amp;path=quick-uploads/p1859551/1777412818k_pic_5cc0a4a4-bd04-4f64-8666-f6ad9f0a4e2c.jpg&amp;amp;mtime=1779191156&amp;amp;size=fit-320x320&quot; width=&quot;320&quot; height=&quot;154&quot; class=&quot;loadimg&quot; /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;p&gt;بعضی از شب ها انگار نمی‌خواهند صبح شوند.&lt;br /&gt;امشب هم ازآن شب هاست،غم عجیبی روی دلم سنگینی می‌کند.تولدامسال باغمی دلنشین همراه است خوشحال از رسیدن آقایمان به آرزویش ودل تنگ از نبودشان وندانستن قدرو بزرگیشان.&lt;br /&gt;قلبم ازسینه انگار می‌خواهد بیرون بزند.چه حال عجیبی است ای خدا.&lt;br /&gt;ازیک طرف احساس شادی مبهمی برای تولد.وازطرفی ،غم نبود استادی بزرگ.&lt;br /&gt;معلمی به وسعت تمام جهان،معلمی دانا وحکیم وفرزانه،جای خالیش عجیب دل را رنجور کرده است.&lt;br /&gt;اما سخنانشان هیچ وقت کهنه نمی‌شود.به یاداین سخن ایشان افتادم که شرح حال الان زمانه ی ماست؛&lt;br /&gt;« درس امام رضا علیه‌السلام به همه‌ ما این است که ای مسلمان! از مبارزه خسته نشو. نخواب چون دشمن همیشه بیدار است و در شکلهای مختلف و در لباسها و نقابهای گوناگون و با آرایشهای رنگارنگ ظاهر میشود؛ چشم تیزی داشته باشید، دشمن را بشناسید و راه مبارزه‌ی با دشمن را بلد بشوید و مثل علی بن موسی الرضا از اول تا آخر مبارزه را ادامه بدهید. (3 آذر 63)»&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;br /&gt;آقای من الان که نیستیدانگارتمام دنیا برایم تنگ شده به اندازه ی یک قفس وشایدهم کوچکترپروبالم بسته است،اما مانندگنجشکی هستم که امیدپروازدر دلش غوغا می‌کند.&lt;br /&gt;پروازبه سوی نور وآزادی وحرکت به سوی آغازی دوباره.&lt;br /&gt;با خودم می‌گویم نورکه باشد همه تاریکی ها راازبین می برد.غم ها،غصه ها،رنج ها،ظلم ها،سختی ها وتمام نا تمام هایمان را.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;میلاد امام رضا جانم امسال چه غریبانه است‌.&lt;br /&gt;دلم روشن است به آمدنت.&lt;br /&gt;اللهم عجل لولیک الفرج&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;مرضیه قرباقستانی&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://revayat.kowsarblog.ir/بعضی-شب-ها&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<link>https://revayat.kowsarblog.ir/بعضی-شب-ها</link>
							</item>
				<item>
			<title>روشن مثلِ روز</title>
						<description>&lt;div&gt;&lt;div&gt;&lt;a href=&quot;https://revayat.kowsarblog.ir/media/blogs/revayat/quick-uploads/p1859550/1778876920photo_2026-04-10_21-43-45.jpg?mtime=1779190952&quot; target=&quot;_blank&quot; rel=&quot;lightbox[p1859550]&quot; id=&quot;link_80275&quot;&gt;&lt;img alt=&quot;روشن مثلِ روز&quot; src=&quot;https://revayat.kowsarblog.ir/htsrv/getfile.php/1778876920photo_2026-04-10_21-43-45.jpg?root=collection_19910&amp;amp;path=quick-uploads/p1859550/1778876920photo_2026-04-10_21-43-45.jpg&amp;amp;mtime=1779190952&amp;amp;size=fit-320x320&quot; width=&quot;257&quot; height=&quot;320&quot; class=&quot;loadimg&quot; /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;p&gt;روشن مثلِ روز&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;کسی که زمانه را می‌شناسد، یعنی وقتی اوضاع و احوال محیط خود، محیط پیرامونی‌اش و محیط جهان را می‌داند و می‌فهمد جریان‌های گوناگون جهانی کی‌هایند، کجایند، اهدافشان چیست، چه جور باهم مواجه می‌شوند، دچار اشتباه نمی‌شوند؛ در قضایای گوناگون، قضاوت اشتباه نمی‌کنند و دچار اشتباه نمی‌شود. این آشنایی برای همه لازم است&amp;#8230;&lt;br /&gt;امیرالمومنین می‌فرماید: *اگر حق به طور خالی و بی‌شائبه خودش را نشان بدهد، کسی دچار اشتباه نمی‌شود؛ اگر باطل بدون آمیختگی با حق، خودش را نشان بدهد، کسی دچار باطل نمی‌شود.&lt;br /&gt;این‌هایی که بصیرت ندارند، مثل کسانی هستند که در تاریکی شب، در مه غلیظ، در غبار می‌خواهند مخالفی را، دشمنی را بزنند؛ خب نمی‌دانند دشمن کجاست.&lt;br /&gt;(کتاب هندسه نبرد (نسخه الکترونیکی)- صفحات 33 و 34)&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;به نظرم «شناخت» از آن واژه‌هایی است که شاید همیشه ساده از کنارش می‌گذریم. ولی اگر روی آن کمی فکر کنیم، متوجه می‌شویم که چه واژه‌ی قدرتمند و ارزشمندی است. شناخت از آگاهی می‌آید و آگاهی، نتیجه‌ی تفکر، بررسی و دقت است.&lt;br /&gt;وقتی به درک درستی از خودت، دنیا و هستی رسیدی، دیگر چیزی برایت عجیب نخواهد بود. نقاب‌های این دنیا از روی صورت‌ها می‌افتند و واقعیتِ هر چیزی روشن می‌شود. آنگاه در هر جا و مکانی که باشی، خورشید را همیشه همراه خودت داری.&lt;br /&gt;البته این شناخت وقتی به بهترین شکل عمل می‌کند که ابتدا، خودت را بشناسی و بعد در دنیای اطرافت کنکاش کنی. خودت، استعدادت، ویژگی‌ها و توانایی‌هایت، نقاط ضعف و قوتت، مسیرت، هدفت و کل زندگی‌ات را اگر شناختی، دیگر چیزی توانایی آن را ندارد که تو را از مسیر درست منحرف کند.&lt;br /&gt;حتی اگر حق، در لایه‌های بسیاری از دروغ پیچیده شده باشد. یا حتی اگر دشمنت، زیرک‌ترین و سرسخت‌ترین دشمنان باشد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;غریب السلطنه&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://revayat.kowsarblog.ir/روشن-مثلِ-روز&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<link>https://revayat.kowsarblog.ir/روشن-مثلِ-روز</link>
							</item>
				<item>
			<title>پیلهٔ پوشالی</title>
						<description>&lt;div&gt;&lt;div class=&quot;flowplayer_block&quot; style=&quot;max-width:100%;height:300px;&quot;&gt;&lt;div class=&quot;flowplayer minimalist&quot; style=&quot;background-color:inherit;max-width:100%;height:300px;&quot;&gt;&lt;video&gt;&lt;source src=&quot;https://revayat.kowsarblog.ir/media/blogs/revayat/quick-uploads/p1859549/17788762615c42d8c8aba93b11761062905db12a74.mp4?mtime=1779190825&quot; type=&quot;video/mp4&quot; /&gt;
&lt;/video&gt;&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;&lt;p&gt;پیلهٔ پوشالی&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;او( وطن فروش ) فکر می‌کرد برای خانه‌ای بیرون از این خاک، نقشه می‌کشد؛ اما تمام عمر، تنها مشغول جویدن طنابی بود که سقف بالای سرش را نگه می‌داشت.&lt;br /&gt;بیگانه، لبخندش را به بهای یک سکه سیاه خرید؛ سکه‌ای که سنگینی‌اش سکوت ابدی او شد، وقتی که آوار وطن، بی‌صدا بر سرش فرود آمد.&lt;br /&gt;فروختن ریشه به امید پرواز، حکایت کرمی است که با چوب درخت خود، پیله‌ای از حسرت می‌بافد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;✍️ زهرا مرادقلی&lt;/p&gt;&lt;a href=&quot;https://revayat.kowsarblog.ir/پیلهٔ-پوشالی#more1859549&quot;&gt;ادامه &amp;raquo;&lt;/a&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://revayat.kowsarblog.ir/پیلهٔ-پوشالی&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<link>https://revayat.kowsarblog.ir/پیلهٔ-پوشالی</link>
							</item>
			</channel>
</rss>
