بوی محرم
امشب، یک قصه تکراری اما همیشه تازه
امشب باز هم کوچههای شهر بوی محرم گرفته. نه، شاید این محرم نیست؛ این شام غریبان یک شهید است. شهیدی با ریشهای جوگندمی و چشمانی که سالها به جادههای دور دوخته شده بود: از حرم حضرت زینب (س) تا کوچههای جنوب لبنان.
اسمش حاج منصور حبیبیپور بود، اما مردم لبنان و سوریه فقط میگفتند «شیخ عبدالله». 38 سال بیشتر نداشت. همان سن و سال علمدار کربلا… وقتی کنار فرات افتاد. حاج منصور هم روی خاک لبنان افتاد. 25 فروردین 1405، روزی که توی تقویم شاید هیچ فرقی با روزهای دیگر نداشت، اما برای یک دختر سهساله، تمام دنیا عوض شد.
فاطمه حسنا… اسمش را بگو تا دلت بشکند. دختری که حالا دیگر پدر را فقط توی تابوت میبیند. تابوتی که از آن سوی مرزها آمده، از جایی که پدر به عشق حضرت رقیه (س) رفته بود. مگر نه اینکه حضرت رقیه هم سه سال داشت وقتی سر بریده پدر را در خرابه شام دید؟ همانجا که حالا دیگر اسمش را گذاشتهاند «مقاومت».
امشب مردم آمدهاند؛ سیل جمعیت. نه با شعارهای تکراری، با چشمانی که از بغض سنگین شده. مردها یاد کربلا میکنند، زنها زیر چادرشان آرام گریه میکنند، بچهها بیآنکه بفهمند زل زدهاند به تابوت. آری، مدینه داشت مدینه بود، این مردم هم مدینه را به یاد میآورند، شبی که حسین (ع) را از مدینه بیرون کردند. حاج منصور را هم سالها قبل، به فرمان رهبرش از ایران بیرون رفت … نه تبعید، عشق. عشق به حرم. چندین سال سوریه و لبنان، چندین سال نگهبانی از دار زینب (س).
و اما حالا برگشته. به خاک ایران. ولی نه روی پای خودش، روی دستهایی که فقط برای او بلند شده بود. دستهایی که بیعت میکرد، بیعت با خونی که بر زمین لبنان ریخت.
امشب در گوشهای از این جمعیت، فاطمه حسنا را بگرد. شاید بیصدا نشسته و نمیفهمد چرا مردم گریه میکنند. او فقط میداند پدرش دیگر بغلش نمیکند. او فقط میداند که پدر، عاشق چیز عجیبی بود؛ چیزی به اسم «القدس» و «حزب الله» و «حرم».
و مردم، آن سیل جمعیت، دست بلند کردهاند به سوی تابوت، با چشمانی که میداند این رسم دلدادگی است؛ از عشق عباس (ع) تا شهادت منصور… شاید به حق کسی که 38 سال زندگی کرد و تمام عمرش را وقف یک کلمه کرد: «یا حسین».
شب به پایان میرسد. تابوت را میبرند تا فردا در زادگاهش در دل خاک. فاطمه حسنا را هم. یکی به خاک عجین میشود، یکی به آغوش انتظار. اما هر دو تا روزی که قیامت برپا شود… البته که الحسین (ع) یونس هذه الامه… و فاطمههای کوچک، همیشه به یاد پدرهایشان گریه میکنند، همانطور که برای حسین (ع) گریستند.
السلام علیک یا اباعبدالله الحسین.
السلام علیک یا فاطمه الحسنا.
و السلام علیک یا حاج منصور.
هزاران درود بر تو که رفتی و مسیری را رفتی که جز عاشقان نمیروند. دخترت را به مادرت زینب (س) بسپار… او خوب میداند که دختران سهساله چطور بیپدر بزرگ میشوند.
یاحسین…
صفیه گرجی


