در یازدهمین سحرگاه ماه رمضان بود که خبر شهادتت اینگونه به گوش ما رسید:
بسم الله الرحمن الرحیم
إنا لله وإنا إلیه راجعون
ملت بزرگ ایران
روح بلند پیشوای ملت بزرگ ایران و پیش قراول امت اسلامی، حضرت امام خامنهای، با نوشیدن شهد گوارای شهادت در ماه مبارک رمضان، به ملکوت اعلی پیوست…
ساعت نزدیک به 5 بود و من درحالی که قلم به دست و دفتر پیش رویم بود، در اتاقم نشسته بودم و صدای تلویزیون را شنیدم.
با اینکه تصویر مجری را نمیدیدم، اما لرزش و بغض صدایش کاملا واضح بود. در تمام مدت اعلام خبر، تلاش میکرد جلوی شکستن بغضش را بگیرد تا بتواند وظیفه سنگینی که به او محول شده بود را به پایان رساند.
نمیدانم، آیا میتواند تا آخر عمر خاطره این سحر را فراموش کند؟! یا نه؟
من که تنها شنونده بودم، هیچگاه نمیتوانم آن لحظات را از ذهنم پاک کنم. آنقدر در شوک و بهت فرو رفته بودم که تا ساعاتی بعد، قلم به دست همانطور روی صندلی خشکم زده بود.
چونان مومیایی که گویی هزاران سال است که در تابوتی گیر افتاده باشد.
آن زمانی از شوک درآمدم که در آخرین لحظات، پیش از قضا شدن نماز صبح، توانستم آن را ادا کنم.
نه اشکی از دیدگانم جاری میشد، نه میتوانستم مویهای سر دهم و نه حتی پلک برهم بگذارم.
تمام شهر در سکوتی دهشتناک فرو رفته بود. یک لحظه گمان کردم که شاید همگی مردهایم و این یک کابوس است. کابوسی که بیداری ندارد.
حال که روزهایی از شهادت این پیشوای امت اسلامی گذشته است، بالاخره توانستم کمی بر خود تسلط پیدا کرده و درباره آن لحظه بنویسم.
خون او، چون خون مقتدایش امام حسین(ع) خواهد بود. خونی که هرگز نمیمیرد و خاموش نمیشود.
خون او، چون خون مظلومان عالم خواهد بود. چون خون کودکان دانش آموز بیگناه میناب، که دل هر انسانی را از شدت خشم به درد میآورد.
خونهایی که شاید بر زمین ریخته شوند، ولی هیچگاه هدر نخواهند رفت. بلکه هر قطره نهالی میشود که زمین مرده را زنده خواهد کرد.
و در نهایت به درختانی تنومند تبدیل خواهند شد که هیچ علف هرزی نمیتواند آنها را از پای درآورد.
آنها نشان آزادگی خواهند شد که تا ابد بر تن این زمین باقی میماند.
-غریب السلطنه