دخترا بابایین
دخترا بابایین
بهانههایش هر روز بیشتر از روز گذشته میشد. گاهی با دلتنگیهایش گریه میکردم گاهی حوصلهام سر میرفت و کلافه میشدم. اوایل که آمده بودیم انگار برایش تازگی داشت همه چیز اما کمکم که به مرز دلتنگی رسید هیچ چیزی نمیتوانست دل کوچکش را آرام کند. دخترک پنج سالهام به اندازه زنی پخته نگران پدر بود. گاهی جواب به سوالهایش از توانم خارج میشد. گاهی او برایم روضه میخواند و من اشک میریختم؛ نه برای دخترکم برای دخترانیکه دیگر نه امیدی به شنیدن صدایی از پدر برایشان مانده بود و نه تصویری. آخر دخترها دو قلب دارند یکی در بدن خودشان و دیگری در بدن بابا. بابا نباشد زندگی برایشان دیگر رنگ و بوی خود را از دست میدهند. زندگی نمیکنند انگار فقط وقت میگذرانند.
-سمیه اسماعیل زاده
دختر است دیگر
دختر است دیگر
دختر است دیگر، عاشق رنگ صورتی و لباس چینچینی؛ عاشق کفش های تق تقی و پاپیونی. هرچه برایش لباس بخری باز هم کم است؛ دلش میخواهد هربار که بیرون میرود یک تیپ بزند. اگر کوچک باشد و خودش نتواند موهایش را دم اسبی ببندد، قبل رفتن با کوهی از کش و گیره های زرقوبرقی از مادر میخواهد که او را خوشگل کند. هر سال نزدیک روز دختر که میشود، یک لیست بلندبالا از خواسته هایش را به پدرش میدهد و میگوید: بابا جون ببین، کیف که نوشتم حتما رنگ صورتی باشه هااا، برام از اون عروسکایی که نرم و گوگولی هست که توی مغازه ی دوستت دیدیم برام بخری. آها راستی یادت نره برام کیک صورتی هم سفارش بدی؛ و صدای خنده های بلندش در خانه میپیچد. همه ی اینها در ذهن پدری که اکنون 50 روز است که دخترش را ندیده است تداعی میشود. گلهای صورتیای را که بالای مزار دخترکش گذاشته را نوازش میکند؛ قطره اشکی از گوشهی چشمش سرمیخورد . لبخند مصنوعی میزند و میگوید: ببخشید بابا جون، کاش کادوی روز دخترت رو زودتر بهت میدادم.
-فاطمه امینی نسب
شهیدان صورتیپوش
به یاد شهیدان صورتیپوش 🎀
دخترک زیبای من
امروز جایت در کنار مادر بسیار خالی بود، چرا که مادر از ماهها پیش هدیهی مورد علاقهات را تهیه کرده که امروز آن را به تو دهد ولی جای خالیات در ذوقش میزند و اشکهایش روانه صورتش میشود. روزی که قهقهه و شادیهایت بسیار بود، چون امروزها همانی را هدیه میگرفتی که آرزویش را داشتی.
دخترک قشنگ من
اگرچه امروز نیستی اما یادت در دلهای ما زنده است؛ این روز را در جوار حضرت معصومه(سلامالله علیها) برای ما نیز دعا کن عزیزکم!
-عالمه سعادتمند
کهنه سرباز رسانه
کهنه سرباز رسانه
فاطمه حلما با آن موهای خرگوشی و صندلهایش، با وجود ظاهر دلبرانهاش روحیهی مقاومی دارد. در این چهلواندی شب، از مسیر مسجد تا محل تجمع، پیادهروی داریم. بیشتر مواقع نیمهی راه، تمام تقلایش را در آغوش مادرش میکند تا ما هم قدم شود. اوایل هم پرچم کوچک برایش گرفته بودند که بعد از مدتی، گویا کفاف این حجم از شور و شوق وطن دوستیاش را نتوانست کند. برای همین بهانهی پرچم بزرگتر از قد و هیکلش را کرد. حالا سرگرمی او، گردانیدن علم به این بزرگی با آن دستهای نحیفش است. اگر روایت همسالان او در تجمع را بشنویم؛ لابد قصههای متفاوتی از حضورشان را خواهیم شنید. وقتی نگاهشان میکنم آنها را مانند کهنه سربازان رسانهای قوی میبینم که بدون توجه به سمپاشی تبلیغات دشمنان و نفوذیها در دلسرد کردن مردم، سنگر خیابان را با تمام توانشان حفظ میکنند.
-زهرا خدری



