در آغوش خاک
من چند واحد خاکشناسی توی دانشگاه پاس کردهام. همهی ویژگیهای خاک را درس دادند جز اینکه بگویند خاک زن است یا مرد؟ آنها کاری به این حرفها نداشتند. مشت مشت خاک از جاهای مختلف میآوردند و توی لوله آزمایشگاه یا زیر میکروسکوپ، نرمی و سختی بافتش را مطالعه میکردند. این نویسندگان عاشق و خیالپرداز هستند که اشیا را جاندار میبینند.
مثلا من خاک را زنی میبینم با دامن گلدار قرمز که بوی چای تازهدمش مستم میکند و عطر دمیگوجه زیر زغالش، دهانم را آب میاندازد. زنی که پیشانیاش مهمان چروکهای ریز و درشت روزگار است. خدا میداند با این دستهای زبر، چطور شاخ و برگ ناامیدی را از سر فرزندان دور کرده و بذر همدلی به جایش کاشته است.
به یقین خاک زن است. این را میشود از رجزخوانی مردان سرزمین فهمید. تا بوده شمشیر از نیام در آورده و سر دشمن فریاد کشیدهاند که:” از همان راه که آمدید برگردید ما یک وجب از خاکمان را به بیگانه نخواهیم داد.” لابد منظورشان این است که ما نمیگذاریم آب توی دل مادرمان تکان بخورد. نمیگذاریم روی صورتش زخمی بشیند حتی اگر به قیمت جان تمام شود. اینجا فرزند خلف از ناخلف معلوم میشود. ناخلفها در طول تاریخ روی مادر غیرتی نداشتند و بهای بیعرضگیشان را خاک دادند! اما خلفها، تا آخرین قطرهی خون مراقب مادر بودند.
خاک باید زن باشد. این را چند ماه پیش که برای تشییع شهدای جنگ دوازده روزه به گلستان شهدا رفته بودیم فهمیدم. اخرین قطعه خالی بود. ردیف ردیف مستطیلهای عمیق و یکشکل به اندازه یک آدم درازکش، کنده بودند. انگار مادرمان ایران برای در آغوش کشیدن فرزندان برومندش بغل باز کرده باشد.
فقط مادرها بلدند سهم بچهها را حتی از بغل، اینطور دقیق بدهند. وگرنه من شنیدهام سید علی خشوعی و رفقایش برای آرام گرفتن نیازی به این مستطیل عمیق نداشتند. چون توی حوادث دیماه، وسط خیابانهای این شهر تکه تکه شدند و سوختند! مادر است دیگر. بین بچهها فرق نمیگذارد وگرنه برای اینها یک گهواره کوچک جا، کافی بود. برای هدی و بشری هم. کودک بودند و مگر بمب موقع اصابت به بدن نحیفشان رحمی میکند؟
پدرها هرکار کنند آخرش نمیتوانند بچهها را عمیق بغل کنند! نهایت به گونهی دخترها بوسهای بزنند و سر شانهی پسرها دستی به نشانهی افتخار بزنند. اما مادرها بچهها را میچسبانند به سینه. دو دست را حلقه میکنند دور تا دور بدن. جوری که عطر بدن فرزند، مشام مادر را پر کند.
خاک حتما زن است. زنی به وسعت قلب تمام مادران. میزاید و میگیرد. از اولین روز تولد، آغوشش را همچون گهوارهای، زیر پای فرزندان میگشاید و روز آخر پناه میشود به جسد بیجان آدمها! وقتی مردم از مردهی یکدیگر وحشت میکنند و دیگر خلقت، از پذیرفتن جسم آدمی سر باز میزند، این مادر مقدس، پر چادر گلدارش را میگشاید و بیمنت پذیرای جان یخزدهی آدمها میشود.
حالا میفهمم چرا برای کسی که در غربت بمیرد، دل میسوزانند. از مادرش دور است دیگر. شبیه کودکی که در بازار شلوغ، دست مادر را رها کرده باشد. تمام لحظات وحشت است و لحظهی آخر وحشتناکتر!
آن که وطن را به اجنبی بفروشد، در حیاتش آواره دنیا میشود و به هنگام مرگ آوارهتر. کجا آغوش گرمی برای تن سردش بهوقت جانسپردن بیابد؟
مطمئنم ایران خانم ما توی دنیا، به فرزندان جان بر کفش افتخار میکند و به کسانی که حرمت مادر را نشناخته و خاک مقدس را برای ساخت پایگاه نظامی به بیگانه فروختهاند، پوزخند میزند و قبور مطهر شهدا را نشان میدهد.
✍ م.حمیدیان