دفترچه زیر آوار
خانهاش ویران شده بود. هرچه گشت زهرا و حسین و همسرش را پیدا نکرد. زیر آوار فقط دفترچه خاطرات زهرا را پیدا کرد. برای دخترهای شهید میناب نامه نوشته بود.
اشک چشمانش سرازیر شد. به هق هق افتاده بود. منصوره صدایش میزد: «عباس عباس چی شده چرا گریه میکنی؟!»
نشست توی رختخوابش اشک روی گونهاش را پاک کرد: « چه خواب خطرناکی بود!»
منصوره گفت: « بلند شو وقت سحری شده، انشالله خیره.»
عباس یا علی گفت و بلند شد رفت طرف روشویی دست و صورتش را شست. سر سفره سحری نشست. تصویر خوابی که دیده بود جلوی چشمش تکرار میشد.
موقع نماز صبح خیلی دعا کرد. دلش آرام نگرفت.
روی بچهها را بوسید به منصوره گفت:
_ کاش میرفتید روستا خونه بابا.»
_ کجا بریم! قسمت هرچه باشه من راضی به رضای خدا هستم.»
عباس بغض در گلویش گره خورد. زود از در خارج شد تا اشک چشمش را منصوره نبیند.
آن روز سر کار با هر زنگی که به آتش نشانی میزدند دلش هری میریخت.
همکارش محسن گفت: «عباس ردیف نیستی مشکلی پیش آمده؟»
_ دلشوره دارم.
_ به خدا توکل کن.
ساعت ده بود که زنگ حرکت خورده شد.
همه آتشنشانها دویدند به طرف ماشینهایشان، آژیرکشان در خیابان حرکت کردند چند تا چهار راه از چراغ قرمز رد شدند. ماشینهای در ترافیک راه میدادند.
قلب عباس به شدت میتپید. زیر لب ذکر میخواند . وقتی به اولین چهار راه محله خودشان رسیدند. بغضش ترکید و اشک به اختیار روی گونهاش رها شد.
محسن نگاهش روی صورت عباس خیره شد: «عباس جان چی شده چرا بیقراری؟!»
ماشین رسید سر کوچه شهید مروی.
عباس زد توی سرش گفت: « یا خدا خوابم تعبیر شد. محسن اون خونه که موشک خورده ممممن!»
عباس از حال رفت. محسن تلاش کرد تا عباس را به هوش بیاورد. بقیه دوستانش دویدند به طرف خانه تا کمک کنند .
عباس به هوش آمد .محسن گفت:
_ احمد تو رو ببره اورژانس تا بهت رسیدگی بشه ما خودمون کار رو انجام میدم.
عباس با هق هق گریه به طرف خانهاش دوید. پاهایش سست بود . چند بار نزدیک بود بخورد زمین . نشست دوباره بلند شد. محسن دوید زیر بغلش را گرفت. روی آوار ایستاد، چشم گرداند؛ طرف اتاق زهرا رفت . چند تا بلوک را برداشت. محسن آمد کنارش گفت: «دنبال چی میگردی؟!» عباس چشمش به دفترچه زهرا افتاد، خم شد برداشت.تکان داد خاکهایش را پراکند.
گفت: « همین دفترچه بود.»
نامه را ورق زد انشایی که برای دختران مینابی را به محسن نشان داد. گفت:
_تماشا کن چیزی که در خواب دیدم.
نامه را ورق زد. انشایی که زهرا برای دختران مینابی نوشته بود را به محسن نشان داد. گفت: «تماشا کن. چیزی که در خواب دیدم…»
محسن نامه را خواند و اشک در چشمانش حلقه زد. گفت: «عباس! تو فقط یک خواب ندیدی، تو دیدی که خدا میخواهد تو را از سرنوشتی که داری خبر دار کنه، تا با اختیار انتخاب کنی.»
عباس دفترچه را در آغوش گرفت و زمزمه کرد: «خدایا! اگر این خانهی منه، زهرا و حسین همسرم، کجاست؟ تو رو قسم میدم، به من خبر بده. من نمیتونم بدون آنها زندگی کنم.»
آتش نشانها آوار برداری کردند. اثری از جنازه زهرا و حسین و منصوره نبود.
نزدیک غروب شد که عباس منصوره را دید که بر سرزنان از راه رسید. عباس به طرفش دوید از شادی اشک میریخت.گفت: «منصوره زهرا و حسین کجا هستن،تو کجا بودی؟!»
منصوره با گریه گفت: « با خانمهای مسجد رفتیم برای آماده کردن افطاری کمک کنم. حسین و زهرا رو گذاشتم پیش فاطمه خانم همسایه، تا با بچههایش بازی کنن.»
عباس گفت: « خونه اونا هم زیر آوار مونده. نتونستیم پیدا کنیم.»
منصوره گفت: «دلم روشنه که زهرا و حسین زنده هستن.»
آن شب، به هتلی که شهرداری برای آنها انتخاب کرده بود رفتند. عباس روی تخت نشست و به فکر فرو رفت. منصوره کنارش نشست و گفت: «عباس! تو خیلی شجاعی. من به تو افتخار میکنم. زهرا و حسین رو خدا پیدا میکنه. او همیشه مراقبه.»
عباس به دستش نگاه کرد. انگشتانش لرزید. اما میدانست که اگر امید را از دست بدهد، خودش هم از دست رفته.
صبح شد. دوباره به کوچه شهید مروی رفتند. این بار با امید و اطمینان. و همانجا، صدای زنی شنید که با گریه میگفت: «همسرم رو پیدا کردید؟ من زهرا هستم، زهرا…»
عباس با شنیدن این نام، دلش برای زهرا میتپید. دوید به سمت صدا.
در همان لحظه گوشی معصومه زنگ خورد. شماره آشنا نبود. صدای لرزان فاطمه خانم بود. با هق هق گریه گفت:
_منصوره جون، حالت خوبه، من بچههارو بردم پارک تا بازی کنن. حالشون خوبه.وقتی صدای انفجار آمد حالم بد شد. وقتی چشم باز کردم توی اورژانس بودم .از پرستار شنیدم که بچهها رو بردن جای امن. عباس و منصوره با عجله رفتند اورژانس تا حال فاطمه خانم را بپرسند.
از پرستار آدرس جایی که بچهها را برده بودند پرسیدند.
وقتی
با چشمهای اشکآلود، زهرا و حسین را دید. هر دو زنده بودند.
عباس زهرا را در آغوش گرفت و با صدای لرزان گفت: «خدا شما رو به من برگردوند. من نمیدونم چطور از خدا ممنون باشم.»
منصوره گفت: «عباس! تو خوابی که دیدی، تو رو نجات داد. تو با اون خواب، من و حسین رو پیدا کردی.»
آن روز، عباس فهمید که گاهی خدا از طریق خوابها، راههای نجات را نشان میدهد. و او، به عنوان یک آتشنشان، نه تنها برای آتشها، بلکه برای قلبهایی که سوختهاند، شعلهی امید بود.
نرجس خاتون محمدی