شیرهی جان
بخاری کم جان از درون قابلمهی نقلی روی اجاق، مسیرکوتاهی را میرود. در یک آن محو میشود و باز تلاش برای آنکه بگوید من نیز در درونم چیزی برای گفتن دارم. سفرهی دونفرهای گوشهی پذیرایی کوچکمان انداختم. کار هر روز من این است که منتظر بمانم.
از وقتی که آسمان و زمین بهم ریخت، من نیز او را ندیدهام شاید هم گاهی به یکباره میآید مثل نسیم و باز میرود. افطار برای من، از چشم دوختن به در خانه شروع میشود.
برایش آشرشته بار گذاشتهام، شاید خدا خواست و باز با آن چهرهی پراز محبتش وارد شود. تقی که به در میخورد من هم از جایم بلند میشوم. خبری نیست و باز انتظار. یک شب که برگشت، چهرهی جوانش به مردی میانسال شبیه شده بود. لباسهای مشکیاش، خاکی شده بودند و موهایش سفیدِ سفید. انگشتانش ترکخورده و لبانش اینچنین بود. چشمانش انگار پر از اشک بود اما گریان نبود.
آبی به رویش زد و من خود او را درپس بغض فروخوردهاش دیدم که لقمههایی کوچک را با تقلا قورت میداد تا جانی برای رفتن داشته باشد. کمی به زمین چشم دوخت و با شرم، از رفتن و نبودنش حلالیت خواست. هربار که میآید و میرود، وداع میکند.
جوهر مردان ما گره خورده با اشکان مادرانی است که در عزا و رثای حسین علیه السلام، به اولادشان شیرهی جان خوراندهاند.
پ ن:تصویری کوتاه از دلانهی همسر مدافع امنیت در این شبها
-آرزو مانعی


