نور و سحر و سجاده
نور ضعیفی از پنجره اتاق خودش را به زور وسط سجادهام چپانده بود. نجوای عاشقانه نور و سجاده به وجدم میآورد. صورتیهای عاشقانه دم صبح چشمانم را مهمان ذوق بینهایت سحرگاه کرده بود. اما دلم آشوب بود.
یک روز از زمزمه شروع دوباره جنگ میگذشت. هنوز نمیدانستیم چه اتفاقی افتاده است. خبر میرسید که دوباره فرماندهان نظامی کشورم را شهید کردهاند. اما دلم آرام بود. ما که میدانستیم وعده خدا صادق است و فتح نزدیک. دلگرم به وجود آقایی بودیم که شنیدن صدایشان از پشت قاب شیشهای تلویزیون تسکین غمهای آخرالزمانیمان بود.
جانمان بود. سالها گفته بودیم جانمان فدایتان آقاجان. سالها پدرانگیهایشان را وسط اعتقادمان به وطن و ایمان حس کرده بودیم. تمام این سالها دلسوزیشان برایمان را با تمام وجود چشیده بودیم.
دستم را در دست سجاده میگذارم. تسبیح میآید و خودش را در آغوش انگشتانم رها میکند. چیزی به اذان صبح نمانده. دوباره دلم شور میزند. صدای تلویزیون که بلند میشود با همان چادر نماز خودم را میرسانم پای تلویزیون. سالها دعایتان مستجاب شده بود و ما یتیم تمام این لحظهها بودیم. تمام غمهای عالم میآید و کنج دلم مینشیند. جنس این غم کربلایی است. التیامی ندارد. یتیم شده بودیم.
اما غافل بودیم از اینکه شما فکر یتیمیمان هم بودید. برایمان ولی پرورش داده بودید. همان که سکینه است بین نگرانی و جنگ و آشوب.
بعد از آن با سایه شوم جنگ حالا اما به تماشا نشستهام شکوه نسلی را که شما تربیت کردهاید، پر از ایمان و استواری. ما که دیگر جز خاک، جز وطن چیزی نداشتیم اما شما خوب برای حفظ خانه اجدادیمان تربیتمان کرده بودید.
وسط جنگ بودیم. پدرمان را شهید کرده بودند اما سخنانشان مدام در گوشم زمزمه میشد. دشمن در خیال ناامیدی است. تبیین کنید، امید تزریق کنید.
من اشکهایم را همان ساعت، کنار نور و سحر و سجاده جا گذاشتهام. منتظر هستم تا وقتش برسد. تا انتقام خون پدر مقتدر و مظلوممان را بگیریم. بعد بنشینم یک دل سیر اشکهایم را بدرقه شهادتشان کنم.
نسیم صبحگاهی از درز کنار پنجره خودش را به صورتم میچسباند تا خیسی گونههایم را طراوت تمام دعاهایی که سالها برای وطن و فرزندانتان کردهاید، تازه کند.
-پرنیا