پدر ایران
از زیرنویس برخی رسانههای خارجی خبری گذشت؛ خبری کوتاه، اما سنگین:«سید علی خامنهای کشته شد.»
همان یک جمله کافی بود تا موجی از اضطراب در دلهایمان بیفتد. اما با خود گفتیم:«نه… حتماً شایعه است.» از همان خبرهایی که بارها شنیده بودیم و حقیقت نداشت. مگر میشود شخص اول یک کشور را به این آسانی ترور کرد؟
با خودم میگفتم محال است. مدام صلوات میفرستادم و زیر لب دعا میکردم. دلم نمیخواست حتی لحظهای این خبر را باور کنم. در ذهنم نام و یاد مردانی میآمد که پیش از این برای امنیت و آرامش سرزمینشان جان داده بودند؛ شهید سردار سلیمانی، سید حسن نصرالله و بسیاری دیگر که راهشان را با خون خود امضا کردند.
تا آن سحرگاه، سحری که گوینده خبر با صدایی آرام و سنگین اعلام کرد:«خبر شهادت رهبر انقلاب…»
دنیا برای لحظهای ایستاد.
مات و مبهوت به صفحه تلویزیون خیره مانده بودم و هنوز در دل تکرار میکردم:«نه… دروغ است… نمیشود…»
اطرافیانم با نگرانی میگفتند:«بدبخت شدیم… ایران بدون او چگونه خواهد شد؟ نکند امنیت از میان برود؟ نکند سرنوشتی شبیه کشورهایی پیدا کنیم که آرامششان را از دست دادند؟»
و من هنوز در شوک نگاه میکردم؛ به تصاویر بیت رهبری پس از حملات موشکی… به آن حیاط آشنا، به آن درختان سبز که گویی شاهد سالها ایستادگی بودند.
اما در دل میدانستم حقیقتی هست که فراتر از اندوه ماست.
شهادت نصیب هر کسی نمیشود؛ شهادت لیاقت میخواهد. شاید ما رهبر بزرگی را از دست داده باشیم، اما راهی که او نشان داد پایان ندارد.
چرا که هنوز دلهایی هستند که برای این سرزمین میتپند؛ سربازانی که ایستادهاند،
و مردمانی که منتظرند.
منتظر روزی که عدالت و آرامش واقعی بر جهان سایه بیفکند؛ و تا آن روز، نخواهند گذاشت حتی یک وجب از خاکشان، و حتی ذرهای از عزت و ناموسشان به دست بیگانه بیفتد؛ حتی اگر بهایش ایستادن در سختترین لحظهها و دادن خون باشد.
-عاطفه نورصالحی