در آغوش دماوند
در آغوش دماوند؛ وقتی ایثار بر پر قو چیره میشود
از مرکب جاده پیاده شدیم و شهر، در دو راهی تقدیر، ما را به آغوش کشید. سوار بر خودروهایی که ما را به عمق شریانهای تهران میبردند، چشم به پنجره دوختیم. همسفری که حالا دوست شده بودیم؛ در گوشم نجوا کرد: «پس غزه که میگفتند اینجاست؟ چرا تهران هنوز نفس میکشد؟»
راست میگفت؛ با تمام زخمهایی که بر پیکر این شهر نشسته بود، تهران نه غزه بود و نه ویرانه.
ما از جنوب تا شمال، از میان رگهای تپندهی پایتخت گذشتیم. اگرچه سایهی جنگ، اینجا و آنجا صورت شهر را خراشیده بود و خون پاک هموطنانمان سرمهی چشم خاک شده بود، اما تهران همچنان سرپا بود.
شهر، چون کوه دماوند، غبار نبرد را از شانههایش میتکاند و با غروری باستانی ایستاده بود. دشمن میخواست تصویر ویرانی بسازد، اما واقعیت، پایداری کوهی بود که از تندبادها نمیلرزید.
به مقصد رسیدیم؛ جایی که قرار بود «خانه» باشد، اما شباهتی به هیچ خانهای نداشت. اتاقی کوچک، محصور در فومهای ضربهگیر، سرد و عریان از هر فرشی. نه از لطافت قالیهای دستبافت خبری بود و نه از گرمای آسایش. سه بانوی دیگر نیز به جمع ما پیوستند تا حلقهی اراده کامل شود.
اکنون که به آن ایام میاندیشم، در آیینه تماشایشان میکنم؛ بانوانی که گویی در «پر قو» روییده بودند و عطر رفاه از تار و پود زندگیشان جاری بود. اما چه کیمیایی در جانشان ریشه داشت که آن اتاق کوچک بینشان را به وسعت یک جهان ترجیح دادند؟
آنجا، زیستن درس دیگری داشت. آنها که عادت به جیرههای اندک و خوابیدن بر روی زمین سفت نداشتند، بیهیچ شکایتی، لبخند را جیره روزانهشان کردند. آنها نه برای مزد آمده بودند و نه برای نام؛ آنها آمده بودند تا ثابت کنند وقتی پای آرمان در میان باشد، ناز و نعمت، کمارزشترین سکهی رایج است.
آدمهایی که از آغوش گرم فرزند و بستر نرم خانه گذشتند تا در شهری که زیر رگبار کینه بود، معنای تازهای به «جهاد» ببخشند. آنها در آن اتاقکوچک، بزرگترین حماسهی سکوت را آفریدند؛ حماسهای که نشان داد عشق به وطن، تمام سختیها را در خود هضم میکند.
شاید راز آن لبخندها و عدم اعتراض، در این بود که آنها «سختی» را نه به چشم درد، بلکه به چشم «صیقل خوردن روح» میدیدند. کوه دماوند هم اگر امروز استوار است، به خاطر آتشفشانی است که در دل دارد؛ درست مثل همسفرانم.
✍️ زهرا مرادقلی



