مثل عباس
مثل عباس
از توی مطب دکتر زدم بیرون. حرفهای دکتر را با خودم مرور میکردم و بغض در گلو را فرو میخوردم.
خودم را به خانهی مادرشوهرم رساندم. بغض گلوگیرم رها شد و اشک سرازیر گشت. میان گریههایم به مادرشوهرم گفتم که دکتر گفته باید بچه را سقط کنم، چون جنین عقبمانده است.
مادرشوهرم مرا در آغوش کشید و گفت: “اصلاً غصه نخور. بچههایی که عزیز دردانه و مقرب درگاه الهی هستن، گاهی اینجورین…” حرفهایش را در گوشم زمزمه کرد تا آرام بگیرم.
با هم رفتیم سراغ یک دکتر دیگر. سونوگرافی را انجام داد و گفت: “خانم، هیچ اتفاقی نیفتاده، بچه سالمه.” به دکتر گفتم: “میترسم عقب افتاده باشه.” با اخم گفت: “عقب افتاده هم که باشه، باید به دنیا بیاریش. اون هم ی انسانه و خدا براش اینطور خواسته.”
آن روزها با سونوگرافی جنسیت را نمیگفتند. همیشه کمبود برادر را حس کردهبودم و دلم پسر میخواست تا برای دخترم این کمبود را احساس نکنم. شوهرم میگفت: “این بچه نذر حضرت عباس است، سالم به دنیا میاد و اسمش را هم میگذارم عباس.”
روزی که عباس به دنیا آمد، خواهرم به خاطر سلامتیاش به پرستارها شیرینی حسابی دادم.
عباس شد تمام زندگیام. آنقدر دوستش داشتم که همیشه نگرانش بودم و از سرش میترسیدم. از قد بلندش، چشم و ابروهای مشکیاش، رفتارش و… تا مبادا چشم زخم دامنش را بگیرد. وقتی شعر میخواند، قربان صدقهاش میرفتم و میگفتم: “قربون قد و بالات برم که مثل بابامی، عزیز دل منی، شاخ شمشاد منی!”
حالا این چند هفته در نبودش، به اندازهی یک قرن برایم گذشته. دیگر عباس ندارم و از خدا خواستهام مثل حضرت زینب سلاماللهعلیها به من هم صبر بدهد تا داغ عباسم را تحمل کنم. او مثل حضرت عباس زندگی کرد و عباسوار شهید شد. دست بریده و سر و چشمش روضهها را به تصویر کشیدند.
🏻میم^_^نون
به نقل از مادر شهید عباس بهرامی کرکوندی که در روز جمعه 7 فروردین 1405 در حمله آمریکایی- صهیونیستی به شرکت فولاد مبارکه اصفهان به درجه رفیع شهادت نائل آمد.
شادی روح شهدا و آرامش دل مادرانشون صلوات
