"مینویسم برای پدر شهیدم"
“مینویسم برای پدر شهیدم”
سلام پدر، سلام امام، سلام سایهای که دیگر بالای سرم نیست. امروز غم رفتنت و شوق بیعت با فرزندت، همه با هم به قلبم هجوم آوردهاند. اشکها بیاجازه سرازیر میشوند؛ نمیدانم از فراق توست یا از شوق وصال فرزندت. هرچه هست، گرم است و گونههای سرد و سرخشدهام را نوازش میکند.
پسرم، محمدمهدی، همراهم به میدان امام راحل آمده است. امام شهیدم، به کار تو که نیامدم، لیاقت نداشتم که فداییات شوم. “جانم سپرت روز بلا” و “حضرت آقا” فقط لقلقه زبانم بوده، گویا. وگرنه من اینجا چه میکنم، وقتی که تو نیستی؟
با تکانهای دست پسرم، محمدمهدی، به خودم میآیم. دست راستم را بالا میبرم، بیعت میکنم، به عنوان یک شهروند، یک مادر طلبه. پای پسرت میایستم. پدر، تو هم دعا کن که جان ناقابلم سپرش باشد. خدا نکند که من باشم و او نباشد. دیگر چشمم ترسیده، قلبم لرزیده. نگرانی چون بختک بر جانم چنگ زده است.
بیعت، شعار، روضه و رجز تمام میشود و من در راه برگشت به خانه، به این فکر میکنم که چه سخت است آغاز سال نو با خاطرات شما. در لحظه تحویل سال، همانند امام عصرمان، غریبانه و دور از خانه، در سنگرهایمان، در میدان و خیابانها حضور خواهیم یافت. کجا فکرش را میکردیم که ما باشیم و شما نه. کاش کمی این اتفاق، “تقریب به ذهن” بود تا حالا زیر بار انبوه دردها نبودیم. البته این حجم از تحمل و سختجانی هم “تقریب به ذهن” نبود. من را به سختجانی خود این گمان نبود…
و در این مسیر بازگشت، یاد شب دوم فاطمیه امسال میافتد: چقدر مشتاق دیدار شما بودم، اما شما را ندیدم. شدت بغض و گریه، امانم را بریده بود. در آن لحظات، خانمی آمد و گفت: “حالا شما طلبی از آقا و قائد خود دارید؟ از این زاویه نگاه کنید، نه فقط از زاویه محروم شدنتان از دیدار.” چقدر حرفش آب روی آتش بود. از آن لحظه، منتظر دعوتنامهای دیگر بودم که نیامد. پدر، میشود دعا کنید در دوره زعامت فرزندتان شهید شوم؟ میشود دعوتم کنید آنجا ببینمتان…
شاید برای لحظه سال تحویل، به دلایل امنیتی، نباید منتظر سخنرانی زنده فرزند برومندتان باشیم. و این هم دردی دیگر. کجا کفران نعمت کردیم و چقدر بسیار بوده این کفران که “قاعد از کف دادیم”. خداوند حق ولایت و پدری شما را بر ما حلال کند…
زینب احمدی



