حوالی جمهوری
بسم الله
امروز میگویم دو تا غم با هم روی دلم نشسته. میگوید چی هست؟ میگویم از یک طرف رفتن بابابزرگ از طرف دیگه رهبر عزیزمان. 😭
بعد از مدتها رفته بودیم خیابان جمهوری برای خرید. تا رسیدیم به خیابانهای فلسطین و کشور دوست و غیره دنیا روی سرم خراب شد. کی تا حالا سر این خیابانها جدول میگذاشتند؟ هر وقت از جمهوری میگذشتیم ته این خیابانها را نگاه می کردم و به آقاجان سلام میدادم. برای بچهها تعریف کردم که از همین خیابان کشور دوست بود که ما را بردند خدمت حضرت آقا. اشک امان نمیداد برایشان تعریف کنم. از خانهی آقاجان این همه مامور مراقبت نمیکرد هیچ وقت. 😭 همیشه تا یک جایی راه بود میشد نزدیک حوالی بیت شوی اما حالا…
جای خالی رهبر شهیدم تو این محله کاملا احساس میشود. قشنگ پیداست صاحب این مملکت که سکون زمین و زمان بود و آرامش محله که نه؛ ایران به حضورش برقرار بود؛ الان دیگر اینجا نیست. 😭😭
کارمان که تو حوالی جمهوری تمام شد رفتیم به طرف خانهی باباجان. توی راه خستگیها از یادم برده بود که مکانهای مورد اصابت قرار گرفته را تماشا کنم. دلم از این همه غم شهیدان کباب میشود.
به خانهی باباجان که رسیدیم کسی خانه نبود. کلید را از آبجی خانم در سر بازار گرفتیم و رفتیم خانه. سر کوچه که رسیدیم طبق عادت فدیمی با خودم گفتم حالا اگر کلید هم نداشتیم زنگ بابا بزرگ را میزدیم او باز میکرد.
یادم افتاد بابا بزرگ دیگر اینجا نیست.
از درب حیاط که وارد شدیم آمدم به بچاها بگویم بابا بزرگ حتمی الان پشت پنجره است داره تماشامون میکنه مثل همیشه!
بادم افتاد بابابزرگ دیگر اینجا نیست.
برای کدام پدرم گریه کنم؟ پدر شهید امت یا پدربزرگم؟
تو جای جای خانه جای خالی هر دو تایشان بینهایت احساس میشود. 😭
#دلتنگی_طوری
#مرقومات_جنگی
#به_قلم_خودم
سارا بیات
