خون دلی که لعل شد
هرگز در خیال خود نمیگنجاندیم که روزی، نام مقتدای ما در کنار عنوان «شهید» قرار گیرد؛ اما وقتی به آیات سوره احزاب و وعده الهی به مردان راستگویی که عهد خود را با خدا وفا کردند، بنگریم، میفهمیم که شهادت، فراتر از یک مرگ، تجلیِ کمالِ استقامت است.
او که تمام عمر، «مجاهد فی سبیلالله» بود، از سیاهیِ زندانهای پهلوی تا میدانهای پرخطر نبرد با منافقین، هرگز از مسیر خارج نشد. او رهبری بود که در اوج ریاستجمهوری، لباس رزم به تن کرد و در کنار فرزندانش، جبههها را از یال و کوپال دشمن پاک ساخت. او همان کسی بود که ایرانِ بیدفاع و بیسیمخاردار را به قلههای علم، فناوری و اقتدار هوافضا رساند؛ تا جایی که امروز، حتی قدرتهای بزرگ، از دستاوردهای جوانان ما الگو میگیرند.
اما چه کسی میتوانست پشت این اقتدار جهانی، آن زهدِ عمیق را ببیند؟ چه کسی باور میکرد رهبری که جهان را تکان میدهد، برای رسیدن به مکانی برای دیدار با مردم، ماهها در کانکس زندگی کند؟ چه کسی میدانست آن مردِ مقتدر، کفشهای مندرسش را به کفاشی میبرد و در خانهای که گلیمهای سادهی دوران زندان را فرش کرده بود، زندگی میکرد؟
او که حتی در دوران بیماری، نگرانِ ناتوانیِ مردم در خرید میوه بود.
چه کسی باور میکند وقتی به عنوان ریاست جمهوری به چین سفر کرد، پزشکان چینی گفتند با طب سوزنی می توانیم دست شما را که بر اثر بمب منافقین لمس شده معالجه کنیم. نپذیرفت چون معلولین مثل ایشان در ایران توان رفتن به چین را نداشتند.
با تمام کمالاتش، تنها یک جای خالی در پروندهی معصومیتش داشت: «شهادت».
آن لحظهای که زیر آوار، موهای سفیدش با خونِ جگرِ وطن آمیخته شد، تمام دروغهای فضای مجازی فرو ریخت. او که حاضر نشد برای امنیت خود به پناهگاه برود، چون میدانست مردم پناهگاهی ندارند، در میان خاک و آتش، به ملاقات معشوق رفت.
-نرجس خاتون محمدی