باران و خیابان بیدار
باران و خیابان بیدار
غروب هنوز کامل نرسیده بود، اما من میان کارهای خانه میچرخیدم، ناگهان ذهنم قدمهای بیقرارم را در خیابان تصور میکرد.
یکباره صدایی سنگین شنیدم، بوم! هنوز به خودم نیامده بودم که دوباره، بوم! چند بار این صدا پشت سر هم تکرار شد. با خودم گفتم:«چرا امشب عمو جون زودتر شروع کرد؟» به بالکن رفتم تا صدای مردم را بشنوم، اما چیزی که دیدم بارش یکریزِ باران بود. لبخند زدم. رعد میغرید، انگار صدایش آسمان را میشکافت. گفتم:«خدا با عمو جونمون امشب رو دور لج افتادن.» دلشورهای در دلم افتاد، نکند باران باعث شود مردم بیرون نیایند؟ چند دقیقه بعد صدای ماشینها بلند شد؛ پرچمها، بوقها و آهنگ حماسه ای بزن که خوب میزنی در خیابان میپیچید. چترم را برداشتم و از پلهها پایین رفتم. دم در، بچههای شیرین و سوسنخانم با شور شعار الله اکبر سر میدادند. با خنده گفتم:«شبتون بخیر، بیاید بریم.» گفتند:«نه خاله، ما با ماشین میریم، میترسیم سرما بخوریم و از پا بیفتیم.» من هم گفتم:«باشه، سلام برسونید، مراقب باشید.» باران آنقدر میبارید که انگار از هر طرف آب میپاشیدند. پوسترها و کاغذها رهبر و شهدا در مشت مردم خیس و مچاله شده بود، اما هنوز بالا نگه داشته بودند. مشتها سرد و سرخ بود، اما محکمتر از قبل بالا و پایین میرفت. هوا سرد بود و خیابان خیس، اما کنار هم بودن گرمای خودش را داشت. باران بیوقفه میبارید. قطرهها روی آسفالت جمع میشدند و با هر قدم، آب زیر کفشها پخش میشد. چراغهای خیابان پشت پردهی باران مات بودند و نورشان مثل لکههای زرد لرزان روی زمین میافتاد. آدمها یکییکی از کوچهها بیرون میآمدند؛ بعضی با چتر، بعضی با کاپشنهای خیس، بعضی بیهیچ پناهی. صدای قدمها، شعارها، اشک کوتاه و نفسهای بخارگرفته در هوای سرد در هم میپیچید. کنارم پیرمردی آرام قدم برمیداشت. ریشش از باران خیس شده بود و قطرهها از نوک آن میچکید. با لبخند گفت:«باران بد نیست و امشب خیابان را زندهتر کرده است.» کمی جلوتر چند جوان زیر یک چتر کوچک جمع شده بودند. شانههایشان کاملا خیس شده بود، اما هیچکدام اهمیتی نمیدادند. یکیشان با خنده گفت:«قبول دارین امشب آسمون هم اومده وسط ماجرا.» صدای رعد دوباره پیچید و نور برق برای لحظهای همهچیز را روشن کرد؛ صورتها، دستها، چترهای رنگی و خیابان خیس. به اطراف نگاه کردم. آدمهایی که شاید در روزهای عادی فقط از کنار هم رد میشدند، حالا شانهبهشانه راه میرفتند. انگار باران فاصلهها را شسته بود. در آن شلوغی و صدای باران، حس عجیبی داشتم؛ حسی شبیه ایستادن در میانهی یک شب بلند، با این امید که جایی دورتر، پشت ابرهای تیره، صبحی در راه باشد.
✍ عاطفه نورصالحی
