برای سیدمجتبی
برای سیدمجتبی
همه آمده بودند،برای او که حتی یک بار هم دیده نشده بود ، نه در قاب رسانه،نه در مسند دولتی و پست و مقامی ، و نه حتی در حرفه ای!
اسمش این بود که مثلا پسر رهبر یا به قول آن ور آبی ها دیکتاتور ایران است اما حتی یک شغل نان و آب دار هم برای خودش دست و پا نکرده بود ،چه برسد به دفتر و دستک و خدم و حشم.
کسانی که با او نشست و برخاستی داشتند می گفتند که مایل به دیدن شدن و مطرح شدن نبود، مثلاً دست راست پدرش بود و مشاور امینش ،انقدر از این مسأله بیزار بود که مبادا دیده شود آن هم نه به عنوان یک طلبه ی ساده بلکه به عنوان پسر شخص اول مملکت که حتی در مناسبت های که برگزار میشد و پدر با مردم ملاقات و دیدار مردمی داشت پشت همان پرده ی آبی رنگ که همیشه پدر از پس آن به دیدار مریدانش می شتافت می نشست و گوش فرا میداد به رهنمودهایش.
هیچگاه پدر را به چشم اینکه والد اوست نمی نگریست ، همیشه خود را محبش می دانست که ولی فقیه و نایب بر حق امام زمانش است و نگاه به رابطه ی پدر و پسری نمی کرد، آنگونه در پیشگاه والدش قدم بر میداشت و دست ادب بر سینه می گذاشت همانگونه که تمام مردم ایران برای پدرش احترام می گذاشتند و همواره شعارش این بود : خونی که در رگ ماست ، هدیه به رهبر ماست…» اما اینبار حساب فرق کرده است. چرخ روزگار گشته و خود اوست که سکاندار کشتی انقلاب شده است. حالا او مانده است و مشتاقانی که حتی یکبار هم صدایش را نشنیده اند ولی چنان عاشق و مریدش شده اند که نمی توان این میزان حب و علاقه را با لنز دوربین به تصویر کشید. مردمانی که آمده اند با وی پیمان ببندد و بگویند: “دست خدا بر سر ماست خامنه ای رهبر ماست..” او مانده و وظیفه خطیر رهبری اما با قلبی مملو از داغ.
داغ چندین تن از عزیزترین افراد زندگیش. چندین تن در یک روز. سر گذشتش چقدر شبیه داستان کربلاست. او مانده و میراث روشنگری که بر دوش دارد و علم جمهوری اسلامی ایران…
-فاطمه یحیی زاده بهجت پور



