دخترا بابایین
02 اردیبهشت 1405 توسط پاییزنوشت
دخترا بابایین
بهانههایش هر روز بیشتر از روز گذشته میشد. گاهی با دلتنگیهایش گریه میکردم گاهی حوصلهام سر میرفت و کلافه میشدم. اوایل که آمده بودیم انگار برایش تازگی داشت همه چیز اما کمکم که به مرز دلتنگی رسید هیچ چیزی نمیتوانست دل کوچکش را آرام کند. دخترک پنج سالهام به اندازه زنی پخته نگران پدر بود. گاهی جواب به سوالهایش از توانم خارج میشد. گاهی او برایم روضه میخواند و من اشک میریختم؛ نه برای دخترکم برای دخترانیکه دیگر نه امیدی به شنیدن صدایی از پدر برایشان مانده بود و نه تصویری. آخر دخترها دو قلب دارند یکی در بدن خودشان و دیگری در بدن بابا. بابا نباشد زندگی برایشان دیگر رنگ و بوی خود را از دست میدهند. زندگی نمیکنند انگار فقط وقت میگذرانند.
-سمیه اسماعیل زاده
