گیسوان دخترمان
با گیسوان دخترمان می خواستید چکار کنید !؟
برایش لباس خریده با همان رنگ مورد علاقه اش صورتی.وسایلش را مرتب کرد و نگاهش به ساعت گره خورد .
ثانیه ها دیر میگذشت. اتاق دختر را با حوصله تزیین کرده بود اما نه انگار دقایق نمی خواستند بگذرند و زنگ مدرسه بخورد .
قاب عکسش را به سینه اش چسباند و غرق بوسه اش کرد با خودش گفت: بهتر است برای امروز که مخصوص اوست یک کیک درست کنم. »
برمیخیزد و به آشپز خانه می رود و خود را با پختن کیک سرگرم می کند . دوباره چشمش به ساعت می خورد . دلهره سراغش می آید : چرا امروز زنگ مدرسه نمی خورد ! این دختر کجا ماند .» چادر را سرش می کند تا به داخل کوچه نگاهی بیندازد ، می اندیشد که شاید دختر باز شوخی اش گرفته و می خواهد ببیند به دنبالش می آید یا نه! صدای کلید که درون قفل در می چرخد را می شنود ، ذوق در چشمانش برق می زند حتما همسرش به دنبال دختر رفته در مدرسه اش.اما نه … همسر آمد و در را بست .. قطره اشکی از چشمان منتظرش چکید . سریع با اضطراب پرسید : دنبال بچه نرفته ای !؟» مرد با تعجب نگاهی به زن می اندازد .پیش خودش می اندیشد که زنش فراموش کرده که دخترشان 9 اسفند در مدرسه شهید شده است.. مرد آهی می کشد و می گوید : دختر نیامد خواست ما پیش او برویم…» مادر سریع آماده میشود و کیک را برمیدارد حتی هدیه روز دخترش را… به گمان پدر باید او را سر مزار دختر برد تا بار دیگر نبود و پرپر شدن فرزندشان را به یاد آورد و دیگر منتظرش نماند و شهادتش را باور کند. در راه رفتن مزار شهیدشان صدای چاوشی را می شنوند: با گیسوان دخترمان می خواستید چه کار کنید !!!» و این سوال بارها در گوشش تکرار می شود.
-فاطمه یحیی زاده بهجت پور




