موقعیت: عوارضی!
از تهران برگشته بودیم.بعد از اعلام شهادت آقا که سراسیمه رفته بودیم تهران، بعد از آن روزهای سخت، حالا برگشته بودیم. آن شب هایی که تهران بودیم در خیابان که می رفتیم شور و هیجان زیادی موج می زد. از انرژی زیادی که وجود داشت کیف می کردیم. شعارهایی که داده می شد کاروان های ماشینی، حضور مردم کنار هم و خیلی چیزهای دیگر. حالا برگشته بودیم قم. درست روز سیزده به در. خسته. بی انرژی. از همه مهم تر نمی دانستیم از کجا شروع کنیم! داخل گروه ها پرس و جو کرده بودم. می توانستیم به پیاده روی های شبانه مسجد برویم. چندباری رفتم. خوب بود. حضور عالی بود. اما با خودم گفتم باید جاهای دیگر را هم دید. رهسپار شدیم به خیابان های دیگر. یک شب میدان مفید، یک شب صدوقی، یک شب خیابان گردی و دور دور و حسی می گفت باید یک جایی را دستمان بگیریم. خودمان اصطلاحا یک حرکتی بزنیم. و شد آنچه شد. همسر گفت می رویم عوارضی قم-تهران! و من ماست کیسه ای بودم که وا رفت. عوارضی؟ یک جای خلوت، که نه شور و هیجان دارد نه آدمی رفت و آمد می کند. همه اش کامیون و ماشین هایی که خسته اند از راهی طولانی انجا هستند. که نصفشان یا خوابند یا سرشان در گوشیست. اصلا چطور باید شعار داد؟ باید چه گفت؟ چطور نذری داد؟ اصلا کسی نگاه هم می کند؟ اصلا چرا؟
آن شب دلم می خواست بروم پیاده روی مسجد. شعار بدهم حداقل. ولی باید می رفتم عوارضی. حالا یک بار که طوری نمی شد. خلاصه دست بچه ها را گرفتیم و راه افتادیم آن جا. مثل هر شب از ابتدای مسیر همسر گفت: « پرچم ها بیرون از شیشه!» کم کم رسیدیم. از دور صداهایی می آمد. در آن تاریکی خیابان که نورهایی کم سو دیده می شدند توانستم یک خانم را تشحیص دهم که در حال پرچم گرداندن است. او را می شناختم. منصوره سادات را قبلا دیده بودم. در دیدار خانواده شهید 3 ساله ای که رفته بودیم. اولین بار او را آن جا دیدم. ضمن اینکه از او خوشم هم می آمد. هنری بود. حتی کتاب هایم را دوست داشت بخواند. از ماشین پیاده شدیم. با او سلام و علیک کردم. سال نو را تبریک گفتم. شهادت برادرش را هم تسلیت. برادرش را در همان روز اولی که آقا شهید شده بودند از دست داده بود. حالا شده بود خواهر شهید. کمی با هم حرف زدیم. سپس همسر پرچمی به من داد تا تکان دهم. موقعیت را بخواهم بگویم ماشین را روبروی مسجد اهل بیت پارک کرده بودیم. من کمی جلوتر از ماشین ایستاده بودم. خیلی جلو نیامده بودم. مثلا با خودم می گفتم بروم جلو ماشین می زند لت و پارم می کند. در این تاریکی که کسی من را نمی بیند. همسر من و منصوره و دو سه روحانی دیگر که از دوستان همسر بودند جایشان فرق داشت. آن ها روی سکو هایی که در چند ردیف قرار داشتند تا ماشین ها از بینشان عبور کنند ایستاده بودند. منصوره به هوای بچه هایش که در ماشین بودند می رفت و می آمد. من تنها ایستاده بودم.صدای مداحی می آمد.همان مداحی های معروف این شب ها. آن جا پرچم تکان می دادم و به عکس آقا خیره بودم. که روی یک بنر بزرگ بالای پل عابر پیاده نصب شده بود. راستش را بگویم اصلا موقعیت را دوست نداشتم!
دو سه روزی گذشته بود. من دلم نمیخواست به آنجا بروم. همسر هم دید استقبالم کم است. همراهم شد. رفتیم به جاهای دیگر شهر. که اصطلاحا پر شور و هیجان بود. شعار می.دادند. من راضی بودم. همه چیز بر وفق مرادم بود.
دیگر همه چیز عالی بود که به یک باره خبری از سوی همسر من را شوکه کرد. خبری که دوستش نداشتم:« خانوم باید بریم عوارضی. دیگه واجبه. ماموریت خانه است!» و ماموریت خانه طلاب جوان شد ماموریت خانوادهی کوچک ما. رفتن به عوارضی. غرغر کنان همراه همسر شدم. آن شب واقعا دمغ بودم. وقتی آن.جا رسیدیم اوضاع کمی فرق کرده بود. تعدادی پرچم تهیه شده بود. بلندگو هم بود. برخلاف شب اول که هیچ چیزی نداشتیم. کنار سکوهای عوارضی ایستادیم. من و تعدادی از خانمهای دیگر. پرچمها را تکان دادیم و عبور ماشینها را تماشا کردیم. صدای الله اکبر آقایان طنین خیابان بود و خدا قوت که میگفتند. گاهی هم سفر به سلامت میگفتند. و من در دلم میگفتم نه جای من اینجا نیست!
(روز قاتلای لواشک، روز کاپشن صورتی ها، روز غرغروهای بانمک، روز ملوس های شیطون، روز هووهای مادر، روز گلمنگلی پوش های فینگیلی مبارک!) همه این ها به ذهنم رسیده بود برای پلاکاردهای روز دختر. که داخل عوارضی ازشون استفاده کنیم. ولی بامزه بودن این ها اون قدری قدرت نداشت در برابر شعاری که دوستم گفت:« به یاد دختران شهید میناب» یک لحظه به بهت فرو رفتم. روز دختر شاید برای اون مامانا بوی خون بده. بوی جای خالی دخترهاشون. روز دختر تو عوارضی خیلی پر شور برگزار شد. مدیریتش دست دو تا گل دخترای خانه طلاب بود. ما مامانا هم گوش به فرمان بودیم. به میله های پرچم بادکنک وصل کردیم. تو سکوهای وسط ایستادیم. این مراسم رو دخترانه برگزار کردیم. به ماشین هایی که دختر داشتن هدیه دادیم. پرچم حرم آوردیم. این همه شور و نشاط از قلب مهربون دخترهای گروه خانه طلاب می جوشید. ریحانه و فاطمه دو قلو و دخترای معصوم دیگه
-فاطمه صداقت