زیر آوار
زیر آوار
کودکان را از زیر آوار بیرون می آورند. یکی مادرش بیرون از آوار برای پاره ی تنش گریه میکند…و در جایی دیگر دقیقا زیر آوار مادری فرزندش را صدا میزند..در گوشه ی دیگر مادری در حالی که جگر گوشه اش را در بغل گرفته ،با کودکش به خواب ابدی رفته…
پدری در راه رسیدن به منزلش که بمباران شده، از ماشینها سبقت میگیردو در حالی که چشمانش پر از اشک است ،استرس زنده ماندن خانواده اش را دارد..آن مرد هیچ صدایی را نمیشنود نه صدای بوق های ماشینهای اطراف نه علائم راهنمایی نه صدای گوشی..او فقط میخواهد به خانه اش برسد..و خانواده اش را ببیند.
در سویی دیگر پدری در اتاق عمل آماده میشود تا ترکش های فرو رفته در بدن دخترکش را بیرون کشد…آن پدر هیچ وقت فکرش را هم نمیکرد دختر دوردانه اش اینگونه با درد دستو پنجه نرم کند..
به اتاق عمل میرود، وضعیت دخترش از آنچه که تصور میکرد بدتر است..یک اشتباه کوچک ممکن است که دیگر فرزندش برای همیشه راه نرود..او حالا باید بزرگترین درس جراح بودنش را پس دهد..از طرفی دستی که فرزندش را نوازش میکرد حالا نجات دهنده ی جان فرزندش شده..از طرفی ترس از دست دادن عضوی از بدن دخترکش و از طرفی مجبور به نجات دادن جانش، به هر قیمتی…اشک در چشمانش جمع شده است ولی چاره ای ندارد و باید به خودش بیاید..پای مرگ و زندگی فرزندش در میان است او حالا باید تمام استعدادش را خرج فرزندش کند..
در جای دیگر پسر تازه دامادی که با همسرش از ماه عسل برمیگردد در راه برگشتن به خانه ی پدرو مادرش، در جاده مورد حمله ی هوایی قرار میگیردو به شهادت میرسد..
در جای دیگر پسرکی نابغه، شاگرد اول مدرسه، در حالی که تمام سالهای تحصیلیش را با برنامه ریزی درس میخواند وآرزوی معلم شدن را در سر میپروراند، در اتاقش مشغول ساخت موشک برای موکبشان است ،که بر اثر موج انفجار تمام شیشه های اتاقش شکسته در دستان و صورتش فرو رفته اند و دیگر معلوم نیست آرزوهایش را بتواند در آغوش بگیرد یا نه …
در جای دیگر در بیابانی دور افتاده مرد جوانی که چند ماهی از ازدواجش میگذرد و یک فرزند دو سه ماه دارد، با خانواده اش تماس میگیرد و میفهمد زنو فرزندش به شهادت رسیده اند اما نمیتواند محل کارش را ترک کند، حتی نمیتواند برای آنها عزاداری کند چون الان وقت محافظت از مرزها و مردم کشورش است..او بغض و اشکش را فرو میبرد و به دفاع از کشور ادامه می دهد.
و اما در قسمتی دیگر از کشور، وطن فروشی وجود دارد، که از دیدن و شنیدن این اتفاقات خوشحالی میکند…
✍ فاطمه الهی


