ترامپ گفت: «اگر ایران توافق نکند، به عصر حجر بازمیگردانیم.» و اما پاسخِ تاریخ، اینگونه سروده میشود: چه خوش خیالی! گمان کردهای که با سخنی چون «عصر حجر»، میتوان ملتی را به زانو درآورد و چرخِ تاریخ را به قهقرا برد. غافل از آنکه همین «عصر حجر»، خود آغازِ تمدن بود؛ همان زمانی که مردانی از سرزمینِ یخ و نور، یعنی وایکینگها، بر امواجِ ناشناخته تاختند و قارهای نو را به نام آمریکا بر جغرافیا افزودند؛ در حالی که در شرق، تمدنِ شکوهمندِ اسلامی، با نورِ هدایتِ کتابهای آسمانی، مشعلدارِ علم و ایمان بود. اکنون سخنِ ترامپ اعترافی ناخواسته است بر ناآگاهیاش از عمقِ تاریخ و تمدن. او میخواهد ایران را به «عصر حجر» بازگرداند، غافل از آنکه این «بازگشت»، خود سرآغازِ افولی است که برای خودِ او رقم خواهد خورد همان گونه که رهبر شهید انقلاب، با بصیرتی نافذ، این سرنوشتِ محتوم را پیشبینی کرد: «آمریکا به واسطهی ترامپ، طعمِ نابودی را خواهد چشید.» چرا که او، نشانهی زوالِ امپراتوریای است که خود را در باتلاقِ جهل و غرور فرو میبرد و ایرانِ استوار، تنها کاتالیزوری خواهد بود برای تسریعِ این فروپاشی. ✍مریم قپانوری
«مسیر، شهید، داغ بردل نشسته، یتیمی، غم، غیرت، فدای وطن شدن…» اینها کلماتی هستند که هنگام راه رفتن در بین سیل جمعیتی که برای تشییع شهید آمدهاند، زمزمه میکنم.نگاهی به جمعیت میاندازم، از کوچک تا بزرگ، از کسی که عصا بدست آمده، از کسی که روی ویلچر آمده، از کسی که کالسکه بدست آمده، همه و همه برای بیعت آمدهاند. همه ی آنها با اینکه روز تعطیل است و می توانستند تا ظهر در رختخواب ناز باشند، ساعت 9 دور هم جمع شدند تا پیکر شهیدشان را با عزت دفن کنند.آنها مردمی هستند که از فدا شدن ترسی ندارند. آنها مردمی هستند که با اشک هایی که پشت پیکر شهدایشان میریزند، قدم هایشان را در این مسیر محکمتر برمیدارند.
آشفته و پریشان خودم را در میان گرد و خاک دیدم، انگار دنیا دور سرم میچرخید، غبار، همه جا را پوشانده بود؛ غباری که نه تنها دیدگانم را، که روحم را هم میآزرد. نمیدانستم کجا هستم. تنها صدای مبهمی در گوشم میپیچید: اینجا یک نفر زنده ست، علی امدادگر خانم بفرست بالا، صداها در هم گره خورده بودند، نمیدانم چطور سر از خیابان درآوردم و یا چگونه مانتو و چادر بر سر کرده بودم، گیج و سردرگم بودم و چشمانم انگار فقط سیاهی را میدیدند. امدادگر دیگری نزدیک شد. خانم تو ساختمانتون چند نفر بودند؟ میدانید موقع انفجار چند نفر تو خونه بودند؟ خودتون تنها زندگی میکردید؟ هنوز هم ذهنم درگیر آن غبار سیاه بود. ساختمونمون… انفجار… کلمات به سختی از دهانم خارج میشدند. از برانکارد پایین آمدم. نگاهم به خانهای افتاد که دیگر چیزی جز ویرانه نبود. دیگر نتوانستم مقاومت کنم. روی دو زانو نشستم، دستم را به سرم کوبیدم و بغضم شکست. اشک بود که سیلآسا میآمد.
خانم خوبی؟ چند نفر بودند؟ خواهش میکنم جواب بدید… هر ثانیه برای نجات خانواده و همسایهها طلاییه.
هقهق میکردم. همسرم کارش بیرون شهربود اصلا خونه نبود. بچههایم را صبح برده بودم خانهی مادرم، همسایهها همه رفته بودند جز همسایه واحد همکف، آنجا مهدیس بود، تازه چند ماهی بود بچه دار شده بود دوقلو… یک پسر و دختر… الهی پنج ماهه هستند… کلمات، تکهتکه از دهانم بیرون میآمدند. وای مهدیس… مهدی… مهدیا… وای ای وای مهدیس خانم بعد از سالها ناباروری و چند بار ای وی آف بالاخره خدا به او یک دوقلو داده بود. وای، همسرش، مهندس شرکتیست قرار بود صبح بیاد و خانمش را به شهرستان پیش خانوادهاش ببرد. وای ا وای مهدیس… امدادگر سعی کرد آرامم کند؛ شاید همسرش آمده باشد دنبالشان… مگر نگفتید صبح قرار بود بیایید؟ نه نه، نیم ساعت پیش از انفجار خانه آمدم … در زدم با او صحبت کردم، گفت ماشین همسرش خراب شده… هنوز نیامده ولی میآید دنبالشان، نفسم بند آمده بود. او و دوقلوهایش خانه بودند… آره… آره… خونه بودند. وای جگرم سوخت، یادم آمد که مهدیس، چقدر برای بچههایش سختی کشیده بود. چقدر رویای مادر شدن را در سر داشت و حالا…مهدیس خانم از وقتی مادر شده بود کمی صدایش بالا میرفت زود خسته میشد، حق داشت دوقلو داشت و اکثرا دست تنها .مادرش پا آمدن نداشت و او هم دل رفتن به روستا را نداشت همیشه میگفت روستا مرا یاد روزهایی که با پدرم بودم را برایم تداعی میکند و حالا که دیگر نیست برایم روستا مثل زندان است، مادر مهندس هم خانم فهمیده ای بود ولی گویا به وصلت این دو بخاطر اختلاف طبقاتی رضایت نداشت هرچند مهدیس به او حق میداد و همیشه از او تعریف میکرد ولی رابطه عروس مادر شوهری بود دیگر. در همین حین همسر مهدیس خانم رسید خانه را مینگریست انگار دچار شوک شده بود چشم چرخاند مرا دید ، شتابان به سمتم آمد و پرسید سلام خانم غدیری خوبید؟ خانم و بچه هام کجان؟ شما خبری دارید ازشان ؟ اشک و گریه امان هیچ پاسخی نداد، با دیدن اشکهای من، گویی دنیا روی سرش خراب شد. افتان و خیزان به سمت آن ویرانه دوید. انگار تعادلش را از دست داده بود، اما ایستاد. امدادگران نتوانستند جلویش را بگیرند. پاسی از شب گذشته بود باران هم شروع به باریدن کرد جستجو ادامه داشت، تا این که کم کم آوارهای چهار واحد برداشته شد و به پیکر بیجان مهدیا رسیدند، پیکر بی جان را که در آوردند پدر سخت او را در آغوش گرفت و پیکر صورت و بدنش سالم مانده بود و تنها ترکشی سرش را شکافته بود، دیوار اتاق خواب که کج شده بود او را پناه داده بود تا جسمش سالم بماند… چنان درد عمیق بود که گذر زمان را فراموش کرده و به مادرم خبر نداده بودم، خواهر و شوهر خواهرم که بدنبال من آمده بودند مرا دیدند و از احوال من جویا شدند هر چه تلاش کردند مرا به خانه مادرم ببرند نتوانستند، باید به احترام همسایگی و رفاقت پنج ساله مان میماندم تا جسم بی جانش را ببینم. دمدمای صبح بود و باران، کار امدادگران را سخت و زمان بر کرده بود ، آقای رحیمی مهندس خوش تیپ ساختمان که به قول برخی از همسایه ها از دماغ فیل افتاده بود، حالا با چهرهای شکسته و غمزده روی گل و خاک مانند آسمان خواب ها نشسته، یا بهتر بگویم شکسته، حق هم دارد همسری را که برایش جنگیده بود را دیگر ندارد و فرزندانی که هنوز طعم زندگی را نچشیده بودند …. یکی صدا زد احمد ، علی، داود بیایین اینجاست بچه تو بغل مادرشه بیایین. آقای رحیمی با شنیدن این صدا، از جا به سرعت نور بلند شد و به سمت امدادگرها رفت من هم که نزدیک آوار برداری بودم صدایش را شنیدم که می پرسید: خانمم زنده ست؟ بچم چی؟ اشک از چشمانم سرازیر شد اما بغض مانند استخوانی در گلو حنجره ام را میفشرد، امید چیز عجیبی ست حتی وقتی هیچ نشانه ای از حیات نیست ولی او هنوز امید دارد. تکنسین اورژانس دوباره به او آرامبخش تزریق کرد، پیکر این دو شهید یک ساعتی طول کشید تا از زیر آوار بیرون بیاید .
بعد از دوهفته برنامهریزی به صورت مجازی، برای پخت و اماده کردن ساندویچ نذری دو پیازه، قرار بود بالاخره امروز رفقایی که با هم یک هیئت کوچک راه انداختیم را ببینم. ساعت 11:45 بود و من اولین نفری بودم که رسیدم، فوری آستین هایم را بالا زدم و شروع به پوست کردن پیازها کردم. کم کم همه ی رفقا آمدن، با دیدنشان لبخند بزرگی روی لبهایم نقش بست، اینها همان کسانی هستند که باهاشون ندیده و نشناخته برنامه ی پخت نذری را داده بودم؛ اینها کسانی هستند که میدانم وطن برایشان مادر است؛ اینها کسانی هستند که میدانم جانشان را فدای این وطن میکنند؛ اینها کسانی هستند که با یک دستشان کودکشان را در بغل دارند و با دست دیگر کارهایی را رقم میزنند که دنیا را به لرزه درمی آورد.
کلیپ دختر بچهی پستانک به دهان را که تهیه کرده بودم بازبینی میکنم. مانند فرشتهای کوچک در آغوش مادربزرگش جا خوش کرده بود. اما با دستان نحیفش میخواست پرچمی که چند برابر قد وهیکلش بود را به دست بگیرد. دقت که میکنم میبینم این صوت سخنرانی رهبر شهیدمان که فرموده بودند:*«دوران بزن در رو گذشته، بزنید میخوردید.»* با محتوای کلیپ، چه خوب هماهنگ شده است. واقعیت هم همین گونه است. حتی این شیربچهها هم که برای به دست آوردن پرچم تقلا میکنند، از رودرو شدن با دشمن نیز هراسی ندارند.شاید این حرفم از نگاه دیگران ساده اندیشانه باشد. اما تا پیش از آغاز این جنگ تصور میکردم پستانکها بچهها را سرگرم خود میکنند. تا کمتر بهانههای دیگر بگیرند. اما بعد از جنگ، با دیدن تصاویر شهدای شیرخواره؛ حرفم را پس گرفتم. فهمیدم آنها چیزی بزرگتر از قدشان، یعنی شهادت را خواسته بودند. تازه پستانک که جای خود دارد، حتی دنیا را هم به بازی گرفته بودند. حالا این علمداران کوچک پستانک به دهان شما را در تجمعات مردمی شبانه که میبینم دلم به روزهای روشن بیشتر قرص میشود.