آن مرد با کلاه خاکی
آن مرد با کلاه خاکی
میان جمعیت بودم، ذهنم مشغول بود و دلم هوای کسانی را کرده بود که حتی از نزدیک ندیدهبودمشان، اما آنچنان مهرشان قلبم را تسخیر کرده بود که یادشان هیچگاه از نظرم نمیرفت.
بغضی گلویم را چنگ میزد، دلم یک دیدار میخواست، دیدار با مردی که هنوزم رفتنش را باور نکردم.
دیدار با مردی که بعداز شهادتش دیگر روزگار خوشی را ندیدهام.
دیدار با مردی که او را عمو قاسم صدا میزدم.بعد از چند قدم که حرکت کردم، نگاهم به یکباره خیره ماند.
قلبم مچاله شد و چشم هایم دیگر نمی توانستند سیل آب پشت پلک هایم را تحمل کنند.
درست میدیدم؟
آن مرد حاج قاسم است؟
لباس و کلاه خاکی، با آن چفیه ی دورگردن؛ چقدر شبیه عمو قاسمم است.
با صدای الله اکبر جمعیت به خودم آمدم، عمو قاسم؟
اوکه شهید شده است.
آخ از داغ جدایی
آخ از داغ تنهایی
کاش آن مرد با کلاه خاکی، عمویم بود.
کاش زنده بود.
کاش…
-فاطمه امینی نسب



