چای تجمع
من به چای تجمع گرفتار شدم
دور موکب شلوغ بود. پرچم به دست، منتظر بانوان خادم بودم تا سینی چای را بیاورند. دختران کم سن و سال هم در بین جمعیت در حال پذیرایی بودند. اسم یکی از آنها “مهدا ” بود. به سویش رفتم و لیوان چای را برداشتم. شور و شوقش در پذیرایی به من هم انرژی میداد که سرپا بایستم. به مهدا گفتم میدانی که خادم نظام هستی؟ لبخند زد و نگاهم کرد. شاید در تصورش نمیگنجید با این دستان کوچکش چه کار بزرگی را انجام میدهد؟ حق هم داشت. دنیای کودکانهاش آنقدر بینهایت بود که این حجم و اندازهها در آن معنایی نداشت. که حالا بخواهد با ترازوهای ذهنیاش اندازهگیری کند. برای همین به این حالش غبطه خوردم.
به هر حال این چای؛ عجیب مرا وابستهی خود کرد. نوشیدنش برایم حس و حال چای روضه و موکبهای اربعین را تداعی میکرد. به قول یکی از دوستان اهل دلم شاید دلیلش همین است که اینجا هم روضهی شهدا برپاست. راست هم میگفت. این تجمعات شبانه که در آن پرچمها با هر شعار حماسی روی دستان مردم برافراشته میشوند؛ یادآور خون امام شهید و شهدای وطن ماست. لیوان چای موکب را هم نیز مینوشم، گویی مانند خون تازه در رگهایم جاری میشود تا هر بار با صدایی بلندتر شعار دهم.
- زهرا خدری
