تولیدی
بسوز ای سعی باطل پرچم ایران نمیسوزد…
بسوز ای سعی باطل پرچم ایران نمیسوزد…
جایز نیست که بهخاطر…
نامهی بیخداحافظی
سلام آقا جان این تصویرتان را که دیدم دلم هوایتان کرد. تصمیم گرفتم این نامه را برای شما بنویسم. لابد میدانید شب جمعه نمکش به همین دلتنگیهایش است. خدا را شکر که به آرزوی دیرینهیتان یعنی شهادت آن هم خانوادگی رسیدهاید. اما چه کنیم دوست داشتن شما، مانند این جور وقتها کار دستمان میدهد. دلمان را مانند خُردههای شیشه هزار تکه میکند. آقا جانم قبول، هرچه باشد قبول، این که شرایط جنگی است یک وقت بلند گریه نکنیم دشمن شاد شویم. اصلا درِ گوشی از دلتنگیهای فراغتان به هم میگوییم. آقاجانم خیالتان راحت باشد. مردم نمیگذارند علم بر زمین بماند. پشت رهبرمان آقا سیدمجتبی خامنهای محکم ایستادهاند. این روزها پا روی دلمان میگذاریم مانند سنگ بیابان سخت میشویم. اصلا طوری شعار میدهیم یک وقت بغض گلو صدایمان را نلرزاند.
راستی دلتان قرص باشد. سربازانتان خط مقدم پای لانچرها مرگ را به سخره گرفتهاند. از آسمان و زمین و دریا امان دشمن را بریدند. به قول حاج قاسم«رقص جولان بر سر میدان کنند»
نامهام را نیمه تمام میگذارم چون راضی به خداحافظی از شما نمیشوم. فقط اینکه میدانید یکی از آرزوهای بر دل ماندهام نشستن در صفوف اول دیدارهایتان بوده است تا من هم مانند آن دخترهایی که درخواست انگشتر و چفیه میکردند بینصیب نمانم؟
-زهرا خدری
صبح اولین روز جنگ، با پیام سلامتی برای حضرت آقا چشم باز کردم. زیر لب تکرار میکردم: «حتما خیر است»، اما دلم بیقرار بود؛ مثل کبوتری که طوفان را پیش از آسمان حس میکند.
پیامها یکییکی میآمدند: «برای سلامتی حضرت آقا دعا کنید.» صدای لرزش گوشی با تپش قلبم همنوا شده بود. ساعتی نگذشته بود که باخبر شدم، اسرائیل تهران را بمباران کرده، حوالی خیابان پاستور، نزدیک بیت حضرت آقا. قلبم فرو ریخت. انگار تمام خون در رگهایم از حرکت ایستاد. بیرمق و مبهوت، خشکم زد.
تلویزیون روشن بود و تصویر مدرسهی شجرهی طیبه را نشان میداد؛ خاک و دود و کیفهای صورتی کوچک کنار هم، آلوده به خون افتاده بودند. بغض، راه گلویم را سد کرد. تاب تماشا نداشتم. پناه بردم به سجادهام. میان اشکها، صدای نماهنگ تلوزیون در اتاق پیچید: «رهبرم، ای همهی دلخوشی ما همه…» همان لحظه خون دوباره در رگهایم جاری شد و گلبرگهای سجادهام، خیس شد، از ته دل برای سلامتیشان دعا کردم.
تا سحر حالم رو به راه نشد. دعاها و خبرها درهم ریخته بودند؛ یک نفر میگفت تکذیب شده، دیگری میگفت…نه.
صبح روز بعد، با تیتری درشت در شبکهی خبر روبهرو شدم:
«شهادت قائد امت، امام خامنهای…»
چند بار خواندمش. چند بار هجی کردم. چند بار اشکهایم را پاک کردم و دوباره خواندم، انگار اگر واژهها را بفهمم درد کمتر میشود.
اما نمیشد. آن لبخند آرام، نوار مشکی کنار تصویر، همهچیز شبیه یک کابوس تلخ، واقعی بود. همانجا در میان سکوت، فرو ریختم.
روزها از آن ماجرا میگذرد، اما گویا زمان از حرکت ایستاده. هرجا چشم میگردانم، نشانی از اوست؛ در دعاهای زیر لب مردم، در خیابانهای غمگین و کوچههای خاموش، در نگاههای پر سوال.
دیشب در خیابان، وقتی صدای آهنگ «یا برگرد یا این دل را برگردان» پیچید، نگاهم به تصویر با وقار و با صلابتشان افتاد و گونههایم از اشک دلتنگی گرم شد. من انگار سالها، عاشق بودهام و حالا عشقم را از دست دادهام. از آن عشقهای بیتاب و پاک که همهی جانت را میگیرند.
من عاشق او بودم، نه فقط خودش که عاشق راهش، ایمانش و آرمانش. این روزها دلم به همان عشق زنده است؛ عشقی از جنس آسمان که زمین توان نگهداشتنش را نداشت.
-سمیرا مختاری
یومالحسرة
تقویم را نگاه میکنم. نگاهم روی روزهای آخرِ سال قفل میشود. این روزها، برای ما خانمها یعنی تمیزی و برق زدنِ کل خانه؛ یعنی خریدهای از قلم افتاده. گشت و گذار توی خیابانهای شهر و انتخاب ماهی قرمزِ هفتسین. گفتم هفتسین! هر ساله، این روزها وقتی از چهارراه به سمت میدان اصلی شهر حرکت میکردیم؛ کنارههای خیابان پر بود ازدستفروشیهایی که وسایل سفره هفتسین، بساط کرده بودند. آکواریوم ماهی قرمز و صدای ترانههای بهاری که همه از شور و هیجانِ رسیدنِ عید بود.
حالا اما؛ نوزده شب است که ما زنان همپای مردان، افطار را خوردهنخورده، خودمان را به تجمع میرسانیم که مبادا از قافله، عقب بمانیم که نکند در این آزمایشی که خدا، برای مردم ایران قرار داده مردود شویم. همه ما داغ داریم ولی میدانیم حالا وقت جهاد است. وقتی است که مردم ایران مثل مردم کوفه، نفرین زده تاریخ نشوند. اکنون در زمانی از تاریخ قرار داریم که باید با همهی جانمان بایستیم. این روزها، هنوز هم شور وهیجان توی همین چهارراه تا میدان اصلی شهر موج میزند. موجی که جمعیت را از هر کجای شهر به این نقطه میکشاند. این روزها حتی، مغازههایی که همیشه این موقع سال بساط سفره هفتسین داشتند؛ حالا بساط فروش پرچم دارند. این روزها، همه میدانند که وقتِ خانهتکانی و خریدن و گشتوگذار عید میرسد ولی مبادا که یومالحسرة از راه برسد.
پ.ن: یومالحسرة از نامهای قیامته.
کسی که این شبها تو خونه بمونه، اون روز خیلی حسرت میخوره.
- فاطمه پیرمرادی