یومالحسرة
یومالحسرة
تقویم را نگاه میکنم. نگاهم روی روزهای آخرِ سال قفل میشود. این روزها، برای ما خانمها یعنی تمیزی و برق زدنِ کل خانه؛ یعنی خریدهای از قلم افتاده. گشت و گذار توی خیابانهای شهر و انتخاب ماهی قرمزِ هفتسین. گفتم هفتسین! هر ساله، این روزها وقتی از چهارراه به سمت میدان اصلی شهر حرکت میکردیم؛ کنارههای خیابان پر بود ازدستفروشیهایی که وسایل سفره هفتسین، بساط کرده بودند. آکواریوم ماهی قرمز و صدای ترانههای بهاری که همه از شور و هیجانِ رسیدنِ عید بود.
حالا اما؛ نوزده شب است که ما زنان همپای مردان، افطار را خوردهنخورده، خودمان را به تجمع میرسانیم که مبادا از قافله، عقب بمانیم که نکند در این آزمایشی که خدا، برای مردم ایران قرار داده مردود شویم. همه ما داغ داریم ولی میدانیم حالا وقت جهاد است. وقتی است که مردم ایران مثل مردم کوفه، نفرین زده تاریخ نشوند. اکنون در زمانی از تاریخ قرار داریم که باید با همهی جانمان بایستیم. این روزها، هنوز هم شور وهیجان توی همین چهارراه تا میدان اصلی شهر موج میزند. موجی که جمعیت را از هر کجای شهر به این نقطه میکشاند. این روزها حتی، مغازههایی که همیشه این موقع سال بساط سفره هفتسین داشتند؛ حالا بساط فروش پرچم دارند. این روزها، همه میدانند که وقتِ خانهتکانی و خریدن و گشتوگذار عید میرسد ولی مبادا که یومالحسرة از راه برسد.
پ.ن: یومالحسرة از نامهای قیامته.
کسی که این شبها تو خونه بمونه، اون روز خیلی حسرت میخوره.
- فاطمه پیرمرادی
