صدای مهیب
بسم الله
ساعت پنج دقیقه مانده به سه صبح بود. خوب که چند دقیقه قبل خدا بیدارم کرده بود و هنوز خوابم نرفته بود. صدای مهیبی به همراه تکان شدید زمین و نوری روشن در آسمان همهمان را از رخت خواب کند. دخترکم از ترس گیر افتاده بود داخل پتو و نمیتوانست بیرون بیاید. مدام صدایش میکردم و میگفتم مامان جان پاشو بریم بیرون.
صدای انفجار انقدر وحشتناک بود همهی مردم کرج را بیدار کرده بود. واقعا سابقه نداشت. بعدا میگفتند سنگر شکن است که انداختهاند.
تا نیمهی ساعت سه داشت یک بند میریخت. چند تا مهیب و سنگر شکن انداخت نمیدانم؟ اما پنجرهای که باز بود موج شدیدی را به سمت ما روانه میکرد که نمی شد برویم و پنجره را ببندیم. هر کداممان در دو طرف راهرو روی زمین نشسته بودیم و موج انفجار از وسط ما عبور میکرد و میرفت.
شب واقعا وحشتناکی بود. حتی بیشتر از روزی که میدان سپاه را زده بودند مهیب بود. نمیدانم کجا را زده بودند. کاش خدا خودش به اطراف محل اصابت رحم کرده باشد.
با این ترس و دلهره امروز را شروع کردیم. تا شب آب توی دلمان تکان خورده بود و هر صدایی میآمد میپریدیم؛ تا غروب شد.
غروب بچهها را برده بودم برای خرید لباس. عید که نداریم با این همه عزا که امسال به سرمان نازل شده. علی الخصوص همین آخری که پدر بزرگ نازنینمان از دنیا رفت. اما بالاخره بدون لباس که نمیشود ماند! تو بازار در حال گشت زدن بودیم که یکهو آسمان روشن شد و بدون اینکه چیزی را ببینیم صدای مهیبی در همه جا پیچید. مغازه دارها ریختند توی خیابان. یکی داشت فریاد میزد از شیشهها فاصله بگیرید. از مغازهها بیایید بیرون. دوباره شروع شده! و دوباره صدای مهیب شنیده شد. یکی از مغازه دارها که هل کرده بود گفت: نترس آقاجان صدای رعد و برق است.
مرد جوان باور نمیکرد. دست و پایش را گم کرده بود و داشت مشتریها را قسم میداد که پناه بگیرند. نگاهش کردم و گفتم راست میگویند رعد و برق است. ببینید هوا روشن میشود و صدای کوبیده شدن و زمین لرزه نمیآید!
کمی صبر کرد. صدای مهیب دوباره شنیده شد. گفت راست میگویید رعد و برق است.
آخر شب است و همه خوابیدهاند. خدا انگاری با رعد و برق سر شبی بهش خوش گذشته که ما را سرکار گذاشته! این بار مهیبتر از انفجار سحر رعد و برق میآید!
خدایا ما به اندازه کافی با انفجار امتحان شدهایم. شب و نصف شب از جا پریدهایم و هم را بغل کردهایم. عمرا اگر دیگر به هم نامهربانی کنیم! بالاغیرتا به این ابرها بگو یک کمی آرامتر به هم بخورند. قلبمان آمد توی دهانمان شب عیدی!
-خاتون بیات

