از ذکر تا فریاد
از ذکر تا فریاد
تسبیح در دستانم است و مدام ذکر میگویم. نمیدانم چرا چشمانم سنگین است، اما نیازمند خوابی عمیق نیستم. انگار زمان قفل کرده؛ هیچ عقربهای حرکتی نمیکند.
اما در عوض، درِ آسمان پر از نقل و نبات است؛ نقل و نباتی که هر دانهاش یک منزل مسکونی، یک شهرک و یک مکان مهم را ویران میکند؛ مادری را بیفرزند، کودکی را یتیم، و خانهای را که شاید با هزار قرض خریده شده، با خاک یکسان میکند.
صدایی میآید؛ صدایی از جنس آرامش. پنجره را باز میکنم؛ نوای «حیدر، حیدر» در فضا میپیچد. لبخند بر لبم مینشیند؛ انگار تلفن همراهی هستم که روی صفحهاش نوشتهاند: «شارژ پر است».
لباسهایم را میپوشم و تند تند حرکت میکنم، مبادا این توده عظیم مردمی از شهرک خارج شوند. به آنها ملحق میشوم؛ دستانمان محکم در هم گره خورده و فریاد میزنیم:«نه سازش، نه تسلیم؛ نبرد با آمریکا، نبرد با اسرائیل.»
سوار اتوبوسهای شرکت واحد میشویم و به محل تجمع مردم شهر میرسیم.
پیر و جوان، زن و مرد، کوچک و بزرگ، با هر تیپ و شخصیتی آمدهاند. سرما برایشان اهمیتی ندارد؛ آمدهاند تا موجودیت و صدای خود را به گوش جهان برسانند و بگویند:” خیابانها را خالی نمیگذارند، حتی اگر همهچیزشان را از دست بدهند.”
در میان جمعیت قدم میزنم. چهرهها را نگاه میکنم؛ بعضی خستهاند، بعضی اشک در چشم دارند، این اشک شاید در فراق از دست داد رهبرشان عزیزانشان و یا…
اما در یک نگاه کلمه ایستادگی و از دست ندادن کشور عزیزشان مشترک است.
پیرمردی با عصا آرام آرام جلو میآید و زیر لب ذکر میگوید. کنار او پسری ایستاده که شاید هنوز دبیرستانی باشد، اما صدایش از همه بلندتر است.
پرچمها در باد تکان میخورند و شعارها مثل موجی از یک سو به سوی دیگر میروند. گاهی احساس میکنم زمین هم با این صداها نفس میکشد.
ناگهان به آسمان نگاه میکنم. همان آسمانی که لحظهای پیش نقل و نباتش خانهها را ویران میکرد، حالا آرامتر به نظر میرسد؛ انگار صدای مردم سپری شده است در برابر آن باران تلخ.
تسبیح هنوز در دستم است. دانههایش را آرام میچرخانم و در دل میگویم:"شاید دنیا با صدای ما عوض نشود، اما اگر سکوت کنیم، حتماً ایرانمان ویران میشود."و ما آمدهایم تا نگذاریم کشورمان فرو بریزد.
-عاطفه نورصالحی



