روزپنجم
روزپنجم
همهاهلخونهدارنآمادهمیشنکهبرسن ، تشییعشهدا ….
ساعت9صبحه …
کوچهساکتوآرومه .
آفتابازلایِدرِخونههمسایهکه
همهحیاطشروگرفته،بیرونمیاد ….
پیرزنهمسایهبالباسمحلیِمخمل
مشکیوعصابهدست،کوچهروطیمیکنه .
من کمی دیر آماده شدم میترسم دیر برسم.
سایه خودم رو میبینم که سرکوچه بلندشده.
بخودممیگم دیدی جنگ فقط بدای قصه ها نبود،هرجا منافق باشه،جنگ میشه….
بعد میگم رنگ جنگ به کشور اومدو چه زود خاطرات جنگ دارن میان برای نسل ما،ان شاالله پیروزیشو ببینیم.
پیچ خیابون سبزی فروشها رو رد میکنم.
این خیابون بعضیا مغازه باز کردن،
اون سمت خیابون هنوز خبری نیست.
ازکوچه فرعی که میرسم ،دقیقا میرسم به آمبولانسهای شهدا…..
کنارشون میمونم و دعا میکنم….
مردم و جمعیت پشت آمبولانس هستن و من جلو.
میرم کنارشون و نماز میت رو به موقع میخونم…
دلم پر میکشه و هیچی نمیدونم و فقط شعار میدم که دلم خالی و آروم بشه….
یکی از شهدا به گلزار شهدای روستاشون میره و دیگری به گلزار شهدای شهر.
یاد کتاب گلستان 11 میفتم که شعار میدادن:برای دفن شهدا مهدی بیا،مهدی بیا….
-سیده فاطمه موسویان اصل
