موج مقاومت
موج مقاومت
پرچم را کمی بالاتر میگیرم تا رقصش را در باد همه ببینند. باران بیوقفه روی صورتم میکوبد؛ اما انگار شور جمعیت از پا میاندازدش.
پیرمردی موتورسوار از میان موج آدمها رد میشود. به محمد نگاه میکند و میگوید: «ماشاءالله جوون!» با یا علی همراهیش میکنیم.
خودمان را به قلب جمع میکشانیم. شعارها یکی میشوند و خیابان منتهی به میدان را پر میکند.
پیرمردی کنار پیادهرو زمین میخورد. میدویم سمتش، دستش را میگیریم. محمد عصا را زیر کتفش محکم میکند: «حاجآقا کمکتون کنم تا میدون بریم؟»
پیرمرد نفسنفسزنان میگوید: «نه پسرم، زمین خیسه افتادم، خودم باید بیام، میتونم.»
روبهروی مسجد امام میایستیم. قطرهها از آسمان میریزند و صدای مردم از زمین سر به فلک میکشد.
مجری میگوید: «چند روز پیش وقتی برای بیعت با امام اینجا جمع شدیم، دشمن خیابون سپه رو زد؛ اما این مردم عقب نرفتن…»
پیرزنی از ته جمعیت برمیگردد و بلند فریاد میزند: «مِگه قِرار بود بریم؟! چیچی میگی ما با غسلی شهادت مییَیم، اِز ترقهچیم نیمیترسیم.»
لبخند میزنم. باران هنوز هم روی سرهایمان میکوبد. انگار وطندوستی، سپری است که هیچ طوفانی نمیتواند آن را تکان بدهد.
-میم^_^نون
