موج انفجار
بسم الله
از شروع جنگ رمضان تا امشب بمبها خیلی به ما نزدیک نبود. موج انفجار را احساس میکردیم اما نه قدر امشب.
تو آشپزخانه ایستاده بودم و داشتم بقیه گوشتی که باقی مانده بود را در کیسهی فریزر تمیز میگذاشتم و همسرم داشت کنار دستم زبالهها را جمع میکرد که ببرد بیرون. درست رو به روی هم ایستاده بودیم که یکهو صدای جنگنده آمد. تا آمدیم بگوییم بچهها بدوید؛ یکی نزدیکمام کوبید.
هرچه بود رها کردیم و رفتیم داخل راهرو. بچهها را یاد دادهام در راهرو پناه بگیرند. تو راهرو که رسیدیم جنگنده دوباره نزدیک شد و یکی دیگر زد. از صدای انفجارها درب و پنجرهها باز و بسته میشد.
آمدم بروم گوشیام را از کنار تلویزون بیاورم که بمب سوم را انداخت.
بمب چهارم که افتاد انگار دیگر خیالش راحت شده باشد؛ رفت.
تو حین این بمبارانها همسرم میگفت لباسهایتان را بپوشید که اگر خانه در حال خراب شدن بود فورا فرار کنیم. لباس پوشیدیم و نشستیم تا سر و صدا خوابید.
شب واقعا وحشتناکی بود. بچههای من خیلی نترسیده بودند اما مادر همسرم بینهایت ترسیده بود. زنگ زده بود و گریه میکرد و میگفت امشب اجازه نده بچهها بروند راهپیمایی.
راهپیمایی امشب عملا از دست رفته. همسرم که بعد از بمباران رفت ببیند کجا به کمک احتیاج هست گفت امشب هیچ کس تو خیابان نیست. به گمانم تجمعات محلهای برچیده شده. نمیدانم! چون دیشب به محل تجمع اعلام شده از تلویزیون رفته بودیم.
امشب هم بخیر گذشت. دختر کوچکم خواب به چشمش نمیرود. میترسد دوباره حمله رخ بدهد. کنارش نشستهام تا خوابش ببرد.
امشب چند تا بچه تو ایران از ترس خوابش نمیبرد؟
چند تا بچه تو فلسطین از سرما خوابش نمیبرد؟
خدایا به امت رسول الله صلوات الله علیه و آله و سلم در این شبها خودت یاری کن تا از این جنگ با پیروزی بیرون بیایند.
-خاتون بیات