آتشِ ماندن
31 فروردین 1405 توسط پاییزنوشت
آتشِ ماندن
چند روزیست که در مهمانیها حضور دارد، اما مثل سابق دل و دماغی ندارد. پیداست که خودش را به سختی در جمع نگه میدارد. اطرافیان گمان میکنند دلیل این حال ناخوش، تنها اتفاقات تلخ جنگ و افزایش فشار کاریست. اما شاید هیچکدام از آنها، صحنهی پرپر شدنِ رفقای همرزم را ندیدهاند؛ همانهایی که با هم شیفت بودند و صبحانه میخوردند. خندهها و شوخیها، رژهها و ورزشهای صبحگاهی و... هر گوشه از پادگان که چشم میاندازد، مملو از خاطرات مشترک با آنان است. گاهی فکر میکنم چه حس غریب و ناآشناییست که تو باشی و شهادت رفقایت را تماشا کنی. حسرت رفتن آنان جگر را میسوزاند و قلب از ماندن خود آتش میگیرد.
✍ 🏻میم^_^نون
