آسمان ابری
امروز صبح آسمان ابری بود.
ابرهای در هم تنیده قرمز رنگ
خبر از آمدن برف می داد…
برف با تمام توانش بارید…
سریع آماده شدم که به بستان آباد بروم …
روز اول کاری شروع شده بود.
البته به عنوان رسمی نه قراردادی…
خدایا عظمت تو را شکر…
دراین بحبوحهی جنگ وخبر خوشحال کننده…
به پاس این نعمت باید تا می توانم کارها را با دقت وسرعت انجام دهم…
جنگ بود ،اوضاع نا آرام ،صدای جنگنده ها از هر طرف به گوش می رسید…
آقای قاسمی همین روز اول مرا به بازرسی کارخانه ها فرستاد.
با نام ویادخدا من ورقیه همکارم بی هیچ ترسی باسرویس به آنجا رسیدیم …
در نگهبانی یک جنگنده درست بالای سرمان می چرخید…
محکم به دیوار چسبیدم وقلبم داشت از جا کنده می شد…
خدایا خودت رحم کن،اللهم صل علی محمد و آل محمد،پشت سرهم فقط صلوات می فرستادم ،پاهایم کاملا سست وبی رمق شده بود.
رقیه گفت: آرام باش، الان تمام می شود …زلزله وآوار سال 96 سرپل ذهاب در ذهنم تداعی می شد…
دلشوره امانم را بریده بود.
بابا ،مامان ،آبجی هام وداداشم سالم باشند…
ذهنم رفت به زمان زلزله …
حدود یک ربع طول کشید که دوانفجار به پشت کارخانه خورد وما ازشدت موج انفجار به زمین افتادیم …
رقیه تو سالمی …!؟
خدا روشکر بخیر گذشت وبرای کسی هم اتفاق خاصی نیفتاده بود.
این دومین بار بود که طعم مرگ را چشیدم واز آن جان سالم به در بردم…
مرگ بر اسرائیل …
مرگ بر آمریکا…
خداوند منان این جنایتکاران غاصب را از روی زمین محو کند…
زمین پاک خدا ،حیف است که این پست فطرت های خائن بر روی آن راه بروند وزندگی کنند…
آنها باید در جهنم داغ وسوزان هوا بخورند…
فاطمه حیدری