آغازی بر پایان
آغازی بر پایان
حدود 15 ساعت به لحظه تحویل سال 1405 و پایان ماه مبارک رمضان سال 1404 مانده است.
در این لحظات که برای من گویی زمان در حال کش آمدن است و عقربهها در باتلاق اعداد گیر افتادهاند، صدای جنگندهها را به وضوح میشنوم و همزمان قطرات رحمت الهی با ریتمی هماهنگ به پنجرهی اتاق برخورد میکند.
برای بار صدم در این روز و شبها شهادتین خود را میخوانم و آرام در گوشهای مینشینم تا ببینم چه میشود. حتی نمیدانم عمرم به پایان این متن قد میدهد یا نه! ولی با تمام این اوضاع باز هم دلم میخواهد آن را به پایان برسانم.
دلم خواست آخرین نوشتهام با تاریخ 1404 متنی پر از حس خوب و دعا باشد. دعاهایی که دوستانِ عزیزتر از جان آمین گو شوند، تا شاید به لطف نفسهای پاک، برآورده شدن آنها را ببینیم.
آنقدر غم هجران کشیدیم که دیگر با تمام گوشت و پوست و استخوانمان مضطر بودن در فراق مولا را تجربه کردهایم. آنقدر با این چشمها در نبودت گریستیم تا همه ناپاکیهای وجودمان بیرون بریزد و آماده دیدار شویم.
کاش که این عید بیایی و چشمهای تاریک ما را روشن کنی. شاید عمر چندانی برای ما نمانده باشد.
بارالها! بر این چشمهای منتظر منت نِه و دیدار یار را نصیبمان گردان.
این وطن، این سرزمینِ شیران و دلیرانِ پاکزاد، که خاری در چشم همه دنیا شده است؛ خاکِ اصیل زادگانی است که در سراسر تاریخ اصالت و شرافت خود را به هیچ چیز نفروختهاند.
حال حرامزادگانِ معلومِ الحالِ دنیا، چشم طمع به این جغرافیای قهرمان خیز بسته است تا شاید با حذف آن از صفحه روزگار، بتوانند عقدههای حقارت خود را کم کنند.
زهی خیال باطل! اینجا خاکش عطر کربلا دارد و هر روزش روز عاشوراست. مردمانی که حسینی در میدان نبرد سر میدهند ولی تن به ذلت نه .
پروردگار، این اصیل زادگان را سربلندتر از هر روز و استوارتر از هر برهه تاریخ خواهد کرد. آنقدر سربلند که نام ایران با هر عزتی در تاریخ گره خواهد خورد.
مردمان این سرزمین را نباید از یاد برد. انسانهایی که سلول به سلول بدنشان شجاعت است و غیرت.
اینجا فرقی ندارد کودک باشی یا بزرگسال، نوجوان یا میانسال، حتی خردسال هم که باشی از همان کودکی واژه شجاعت را یدک میکشی.
اینجا تنها زمانی کسی را در حال دویدن خواهی دید که بخواهد به نماز جماعت برسد یا در انجام کار خیر از دیگری سبقت بجوید.
مردمان ما به مشتهای گره کرده عادت دارند نه دستهای درخواست کننده از دیگری.
به دست بر زانو گذاشتن و بلند شدن عادت دارند نه زانو زدن در مقابل دیگری.
خداوندا! آرامش واقعی را مهمان ابدی دلهای این مردمان شریف بگردان و رویای پیشرفت را چون دانه گندم در دل کودکان بکار. به جوانان پرتلاش، انگیزه مضاعف عطا کن و پیران را دانایانی نصیحت گو قرار بده.
بارها این سرزمین و مردمانش همواره نگاه گرم تو را در هر لحظه زندگی خود حس کردهاند و هیچ گاه آنان را بیناجی رها نخواهی کرد.
تا آن زمانی که منجی حقیقی از پس پرده غیبت به درآید، دل مسئولینی که در این سرزمین خدمت می کنند را از عطر وجودت پر کن و تمام فکر و ذکرشان را در مسیر پیشرفت دین و دنیای آباد قرار ده. بسیار افرادی در این مرز و بوم هستند که جانانه و بی هیچ چشم داشتی با ارزشترین دارایی خود را در طبق اخلاص گذاشته و تقدیم تو میکنند.
هر کجا که ظلمی به مظلوم، تعدی به وطن و تجاوزی به دین باشد، بی آنکه در بوق و کرنا کنند در خط مقدم حاضر شده و تا آخرین قطره خون مجاهدت مینماید.
خدایا! خودت یار و حافظ این دلیران وطن باش و زندگیشان را پر از برکت با عمری طولانی قرار ده.
-غریب السلطنه
