برای ایران
17 اردیبهشت 1405 توسط پاییزنوشت
برای ایران،جان میدهم
پدرشان خیلی از شبها درگیر است و آنها نمی توانند در تجمعات شرکت کنند.
یک روز ظهر وقتی وارد حیاط خانهشان شدم، با این صحنه مواجه شدم.
دوتا خواهر دستم را گرفتند و به سمت موکب کوچکشان بردند.
به من آب و شیرینی تعارف کردند و گفتند:
روی این برگه بنویس برای ایران چیکار میکنی؟
خودکار و برگه را در دستانم نگه داشتم، به فکر فرو رفتم؛ واقعا برای ایران تا کجا پیش میروم؟
واقعا چه کاری از دستم بر میآید؟
خودکار را میان انگشتانم فشار دادم و روی کاغذ نوشتم:
برای ایران، جان میدهم.
فاطمه امینی نسب
