به کدام سو
در خیابان قدم میزدم، قلبم تحمل خانه ماندن را نداشت، نمیدانستم باید به کدام سو قدم بردارم،تا کمی آرام بگیرم .
حین قدم زدن، متوجه قطرات باران از آسمان شدم، انگار او هم نمی توانست تظاهر به خوب بودن کند؛ انگار او هم پا به پای من اشک میریخت تا سبک شود؛ انگار او هم قلبش تحمل این همه درد را نداشت…
در کوچه پس کوچه های شهر متوجه شدم خیلی از خانه ها با نصب یک پوستر و یا حتی یک تکه پارچه ی مشکی، خود را به عنوان عزادار رهبرم معرفی میکردند؛ با دیدن هر کدامشان قلبم امیدوار میشد، اینکه تنها نیستم.
اینکه همه ی آنها عاشق رهبرم بودند،قلبم را آرام میکرد.
قدم هایی که تا لحظاتی قبل نای راه رفتن نداشتند، الان جان دیگری گرفته بودند و با قدرت به سمت مسجد قدم برمیداشتند؛ انگار آنها هم میدانستند قلبم به کدام سمت کشش دارد؛ انگار آنها هم میخواستند هرچه زودتر نوای دعای توسل را زمزمه کنم؛ انگار آنها هم میدانستند پیروزی حق بر باطل قطعی است.
