بیوقفه
بیوقفه
بچهها خوابیدهاند. خانه در آغوش سکوت فرو رفته؛ سکوتی که فقط مادرها میدانند موقتی است. ظرفهای نشسته و لباسهایی که وسط پذیرایی جا خوش کرده را بیخیال میشوم. خستگی را پس میزنم. لبخندی آرام روی لبهایم مینشیند؛ لبخندی از جنس رضایت. شب، سهم من است. زمانی کوتاه برای خود بودن، برای فکر کردن، برای فراموش کردن آن همه دغدغه که از صبح روی شانههایم نشستهاند. خودم را روی تخت رها میکنم. میخواهم در خیالم بنویسم و از شلوغی روز فاصله بگیرم؛ اما آهنگ باران روی کانال کولر، رشتهی افکارم را پاره میکند. بعد نوای ماشینی که از جوی پرآب کوچه میگذرد. باران، دلنشین است؛ ولی چه بیموقع!
زبان به گِله باز میکنم. ناگهان صدایی در آسمان مُهر بر دهانم میزند. لرز خفیفی از پنجره رد میشود و لحظهای دیوارها را میلرزاند. لب میگزم. تا چند وقت قبل دعا میکردم، باران ببارد. حالا زیر لب شکایتش را میکنم. نعمتها همینطورند؛ وقتی نیستند، حسرت میشوند و وقتی مدام هستند، طبیعی. باران چند روزیست میبارد و دیگر شگفتزدهام نمیکند؛ شاید شبیه خیلی از داشتههایم، تا وقتی خدشهای کنارشان مینشیند، مثل امنیت.
آن شبها و روزهای آرام را کی قدر دانستیم، همان روزگاری که میگفتیم کدام امنیت.
حالا سایهی شوم جنگ و دلنگرانیهایش مهمان خواب و بیداریمان شده و خراشی بر جان آرامشمان نشانده.
شاید حالا فهمیدهایم که امنیت نه یک نعمت معمولی بلکه خود زندگی است.
✍ 🏻میم^_^نون
