بیعت با امیدی نو
بیعت با امیدی نو
دعای جوشن کبیر قطع شد. مجری کاغذی را در دست گرفته و میخواند. قلبم بیتاب میشود. سحر یکشنبه در ذهنم زنده میگردد. اشکها ناخودآگاه همچون قطرههای باران بر گونهام مینشینند. هنوز از خبر قبلی عبور نکردهام؛ اما گوش میسپارم تا شهیدِ بعدی معرفی شود. انگار به خیر گذشت، بیانیهی مجلس خبرگان خوانده میشود.
لحظهای که نام “سید مجتبی حسینی خامنهای"در گوشم میپیچد، باز اشک بیاختیار میریزد. این نام نه تنها برای ما بلکه برای جهان جاودانی میماند.
به قاب عکست خیره میشوم. میگویم: شاید این فرصت دوبارهای باشد برای من که تو را دیر شناختم و از تو بهره نگرفتهبودم. حالا باید به پسرت برای بیعت دست دراز کنم، پای درس او بنشینم و فیض بگیرم، به امید رشد ذهن و جانم.
بر دوشم تعهدی سنگین میگذارم. اینبار باید حواسم را جمع کنم تا از ولی فقیهام غافل نشوم. هر لحظه حضورش را قدر بدانم، تا نخلهای بیابان وجودم تنومند و سبز شوند.
خدایا به وسعت دلهای عشاق، در این مسیر محبت و پاکی میطلبم تا هممانند شمعی روشن نور ولی امر مسلمین را بر دیگران بتابانم.
-میم^_^نون
