تولد
تولد
توی تجمع شبانه، چشمم به مادر فاطمه افتاد که یک جعبهی بزرگ کیک فنجونی دستش بود و بین بچهها پخش میکرد.
راستش، خودم هیچوقت میانهی خوبی با کیک فنجونی نداشتم؛ اما نگاه پرشور بزرگترها به آن جعبه، نشان میداد حسابی هوس کردهاند.
آخرهای مراسم، فاطمه نزدیکم آمد و با لبخند پرسید:
ـ شما هم از کیک خوردید؟
گفتم: نه.
چهرهاش در هم رفت و با حالتی قهرآلود گفت:
ـ میدونی مناسبتش چی بود؟
باز هم گفتم: نه.
با شیطنت گفت:
ـ تولدم بود!
همانجا او را در آغوش گرفتم و تولدش را تبریک گفتم. برق شادی توی چشمهایش دوید. درست در همان لحظه، مادرش رسید. با خنده گفتیم:
ـ تولد فاطمه مبارک! ولی ما هم کیک میخوایم!
خنده و شوخی بین همه پیچید. در پایان، یکی از بچهها گفت:
ـ تو هم باید برای تولدت کیک بیاری توی تجمع.
فاطمه کمی فکر کرد و پرسید:
ـ راستی، تو کی به دنیا اومدی؟
وقتی گفتم شهریور، با خندهی بلندی گفت:
ـ واااای نه! یعنی تا اون موقع هنوز تجمعها ادامه داره؟! اصلاً نخواستیم.
✍ دریا