جنگ خانگی
جنگ خانگی
همانطور که چشمهایش را میمالد، زیر لب غر میزند:«چی شده باز؟ چرا نصفشب زنگ درو میزنن؟ برقِ زنگ که مفت نیست!»صدا آشناست، ولی برای اطمینان میپرسد:«شما؟»
و از پشت در صدایی میآید:«آبجی، باز کن دیگه!» در را که باز میکند، حیرت میکند. یکی یکی پلهها را بالا میآیند، و هرچه شمارش میکند تمام نمیشوند: عمه، شوهرعمه، دخترعمه، گاوِ عمه اگر جا میشد احتمالاً او هم همراه میآمد!
میگوید:«وااا، چه خبره؟ کاش لااقل یه تلفن میزدین! خودت نیستی فقط، کل طایفهتو آوردهای!»زن جوانی وسط راهپله جواب میدهد:«مگه خبر نداری؟ دوباره جنگ شده، ما هم جز اینجا پناهی نداریم.» صاحبخانه زیر لب میگوید:«جنگ شده؟ اینجا هم شده جبههٔ خانگی!»
اما چیزی نمیگوید، فقط کتری را روشن میکند و میگوید:«خب، از الان تا پایان جنگ، چای سبز و اعصاب خاکستری توی برنامهست.» رختخوابش را نصفهنیمه جمع میکند. خسته است، اما چارهای ندارد.
هر روز که میگذرد، انگار خانهاش تبدیل به ادارهٔ خدمات عمومی شده.
صبحها صف لباسشویی، عصرها صف حمام، شبها هم صف سرویس بهداشتی که بهطور قطع درش هیچ وقت بسته نمیشود!
گاهی همسایه در را میزند و میگوید:«ببخشید، صدای رادیو جنگ از خونهتون میاد یا صدای رختپوشی؟»
و او فقط لبخند تلخی میزند و میگوید:«هر دو، رادیو و ماشین لباسشویی با هم هماهنگ پخش میشن!» اما بچهها انگار اصلاً در این سیاره زندگی نمیکنند؛ وسط این شلوغی برای خودشان لیگ قهرمانان حیاط راه انداختهاند.
یکی توپ میزند، یکی داور شده، یکی هم هر پنج دقیقه میآید میپرسد:«خاله، چیزی برای خوردن ندارین؟»
یک هفته میگذرد. جنگ هنوز ادامه دارد.
چند نفر خداحافظی میکنند باچنان لحنی که انگار بعد از سفر مکه برگشتهاند.
چند تا هم میگویند:«نمیشه هر روز خونهٔ کسی موند، بالاخره آدم شرمنده میشه.»
و او در دلش میگوید:«بالاخره یکی فهمید شرم چیه!»
اما بقیه همچنان میمانند؛ نان داغ میگیرند، روز را شب میکنند و مدام میگویند:«خدا از باعث و بانیش نگذره!»
او هم زیر لب میگوید:«منم از اون باعث و بانی که لباس چرک تولید انبوه میکنه، نمیگذرم!» و وقتی خانه کمی خلوت میشود،
صاحبخانه، مثل کسی که تازه از اسارت رها شده، نفس راحتی میکشد.
حتی یخچال هم صدای نفسش شنیده میشود.
انگار وسایل خانه هم در دلشان میگویند:«زنده باد ایران، مرده باد جنگِ بیپایان!»
-عاطفه نورصالحی
