جنگ رمضان
باسمه تعالی
در این جنگ رمضان اصلا دست و دلم به نوشتن نمیرود. به خودم میگویم از چه بنویسم همه در صحنهایم و همه چیز را میبینیم و لمس میکنیم دیگر نیاز به گفتن نیست.
در این ایام از اضطرابهایی که دارم با هر صدایی دلم میریزد و تپش قلب به سراغم میآید. از صدای در همسایه تا گاز ماشین و موتورهای عبوری و حتی جیغ و داد بچهها در کوچه بگیر تا صدای کاسه و بشقابها که بهم برخورد میکنند.
با دیدن عکس آقا جان اشکهایم جاری میشود و با شنیدن صدایشان داغم تازه میشود. حیف که بیشتر نشستم به صحبتهایشان گوش کنم و تصویرشان را زنده تماشا کنم. کاش زودتر میفهمیدم که چقدر دوستش دارم. چقدر دیر دیر دیر.
ظرفهای داخل سینک از صبح شلوغ کردهاند و مدام سر و صدا راه میاندازند و من از توهم جنگنده از جا میپرم.
میدانم که این روزها میگذرد ولی دارد سخت میگذرد.
کاش اسرائیل را فتح زمینی میکردیم و این قائله زودتر تمام میشد. به بچهها قول دادهام یکبار که خواستیم برویم کربلا و نجف از همان جا به فلسطین ببرم شان تا مسجدالاقصی را از نزدیک ببینند. بچهها هم قول انگشت کوچک از من گرفتند تا مهر تایید خورده باشد.
دل خودم که روشن است که چنین روزی میرسد.
تازه به همسرم گفتم حتما باید زمینی برویم حج تا از دیدنیهای مسیر سوریه لذت ببریم. همسرم با خنده میگوید خانم احساس نمیکنی کمی فشار و استرس جنگ روی برنامه ریزی و زمان بندیات تاثیر گذاشته است.
میگویم من شهید بشم ولی آن روز برسد.
کاش برسد روزی که با بچهها از بازار فلسطین زیتون و روغن سوغاتی بخریم و خوش خوشان سوار اتوبوس شویم.
-حلیمه اکبری
