جنگ و زندگی
جنگ و زندگی
صدای پدافند، صدای جنگنده… دوباره آن هجوم وحشتناک، کودکانم را در آغوش کشیدم، پنهان شدم در گوشهای از خانه، زیر آواری از سنگ و خاک. بوم! انفجار… سکوت مرگبار و سپس، موجی از ویرانی؛ شیشهها شکستند، کودکان با جیغ و گریه به من چشم دوختند، چشمانشان پر از ترس بود. آغوشم را به آنها گشودم، بوسههایی زدم بر صورتهای یخزدهشان، با لحنی آرام گفتم: «خدا رو شکر، هنوز نفس میکشیم.»
اما این تازه آغاز بود. صدای انفجارها نزدیکتر میشد، تکهای از دیوار بر شانهام نشست، کودکان به دیوار چسبیدند و من، با نفسی تنگ، آنها را در آغوش گرفتم. خانهمان درهم شکسته بود، ما در طبقهی سوم، میان این ویرانهها گیر افتاده بودیم. زمان به کندی میگذشت، نمیدانستم چند ساعت از این کابوس گذشته بود.
ناگهان، صدای فرزند کوچکم را شنیدم که از خواب بیدار شده و آرام در دستانم به خواب رفته بود، در آن لحظه، تمام وجودم را حس کردم که برای او و دو برادرش، باید قوی بمانم.
با التماس از پرستار مهربان بیمارستان خواستم تا با همسرم تماس بگیرد، اما گوشیاش خاموش بود. غریب در این شهر مانده بودم، سالها پیش خانوادهام را از دست داده بودم و حالا، دوباره تنها شده بودم، با سه فرزند در بیمارستان.
فرستادهای از بیمارستان به خانهمان رفت تا شاید گوشیام را پیدا کند. اما در میان آوارها، اثری از آن نبود. همسایهای به فرستاده پرستار گفته بود که همسرم هنگام بازگشت از کارخانه، در خیابان مورد اصابت موشکهای صهیونیستی قرار گرفته و به شدت مجروح شده است. او هم در همین بیمارستانی بستری بود که من مانده بودم، پرستار که مطلع شده بود پس از پرسوجو فهمیده بود که شوهرم شهید شده به گونه ای که حتی پیکری از او باقی نمانده و تنها از روی لاشه موتورش شناسایی شده…
خبر را شنیدم و قلبم شکست. همسرم، مرد زندگیام، به جمع شهدا پیوسته بود. این جنگ ظالمانه صهیونیستی، مرا دوباره یتیم کرد، با سه فرزند، در این دنیای بیرحم.
تنها ماندهام، تنها در این دنیا… همسرم کارگر کارخانه بود، این جنگ که هنوز ادامه دارد، نمیدانم دیگر قرار است چگونه مرا خالص کند برای خدا…
✍️ زهرا مرادقلی
