جهاد در خیابان
هوا سنگین بود؛ بوی خاک و دود و ترس. تهران، شهر خاطرهها، زیر آوار بمبها میلرزید. اما در میان این ویرانی، چیزی دیگر هم بود: یک ارادهی پولادین، یک خشم فروزان، یک فریاد جمعی که از دل خاکستر برمیخاست. شبها، با وجود صدای بمبها، مردم از خانههایشان بیرون میآمدند. نه برای پناه گرفتن، بلکه برای همدلی، برای همنوایی، برای نشان دادن به دشمن که با تمام این حملات، نمیتوانند روح این ملت را بشکنند. نه تنها در تهران بلکه در جای جای کشور؛ در میادین، در کوچهها، در هر نقطهای که نور چراغها میتابید، جمعیتی از همه قومیتها دور هم جمع میشدند. فارس و بلوچ، لر و ترک، ترکمن و کرد، شیعه و سنی، همه در کنار هم ایستاده بودند، دست در دست هم، با یک هدف: انتقام. چهرهها خسته بود، اما چشمانشان پر از عزم و اراده. زنها و مردها، پیرها و جوانها، همه با هم فریاد میزدند: «بزن که خوب میزنی!»، این شعار، نه یک دعوت به جنگ، بلکه یک اعلام قدرت بود، یک نشان دادن به دشمن که این ملت، تا آخرین نفس، ایستاده است.
مجید، نقطه زن، نامی بود که در شبها بر سر زبانها بود. او، نمادی از شجاعت و دلاوری بود، کسی که با هدفمندی و دقت، به قلب دشمن ضربه میزد. شعارهای دیگری هم در شبها طنینانداز میشد: «تا خون در رگ ماست، هدیه به رهبر ماست»، «انتقام، انتقام»، «نه سازش، نه پوزش، نه تسلیم، نبرد با آمریکا»، «مرگ بر آمریکا»، «مرگ بر اسرائیل». این شبها، شبهای جنگ نبودند، بلکه شبهای همبستگی و مقاومت بودند. شبهایی که در آنها، مردم عادی، به قهرمان تبدیل میشدند. شبهایی که در آنها، امید، از دل ناامیدی برمیخاست. این روایت، روایت واقعیتی است که در تاریخ این سرزمین ثبت شده است. روایت ملتی که در برابر ظلم و ستم، ایستاده است و تا پای جان، برای آزادی و استقلال خود میجنگد.
- زهرا مرادقلی