رزق ما
رزق ما
طلوع دیگر و الحمدلله که چشمانمان، خورشید روزی نو را به نظاره نشسته است.
گلدانهای سر طارمه، جوانههای جدیدی را مهمان شدهاند. سبزِسبز، رعنا و دست به دعا، قد کشیدهاند.
همین دیروز بود که خزان زمستان رخی نشان داد و دلهایمان فشرده شد از غم او، اما رنگینکمان فطرمان، حرفی از حضور فرشتگان میداد.
با پارچهای نمدار، قابها را از غبار خالی کردم تا کدورت سال قبل را بزدایم.
بوی تازگی میآید ولی دل و دماغی نمانده برایمان. نه اینکه ناامیدیم نه، خلاءای در میان وجودمان چند مدتی ست، جا خوش کرده است.
نهیب زدنهایی از جنس او دوباره میآید و ما در کنار او خواهیم ماند، دلداریهایی از جنس آنکه او، عندربهم یرزقون خواهد بود تا خودخواهی و دلتنگیهایمان را کنار بگذاریم.
دست خودمان نیست. دلتنگی بد دردی است. در تنهایی شبیه جلز ولزهای دانههای اسپندیم و شبها در فراق او، گرهی مشتهایمان با نوای الله اکبر آرام میشود، آن هم دوامی در لحظه.
و باز ماییم و روز از نو و روزی از نو.
از سال قبل تا به حالا شغل جدیدی داریم. شیفت شب هم گرفتهایم. شغل جدیدمان فقط عزم میخواهد و عشق میخواهد و پرچم که شاید شود کفن.
به راستی کجای عالم در میان التهابها، جوانهزدن را دیدهاید!؟
آرزو مانعی
