رقص پرچم
رقص پرچم
روی دوش پدرش نشسته بود. کمی دورتر از من.
چهار پنج سال بیشتر نداشت اما پرچمش دوبرابر خودش بود.
پدر با مداحی و حیدر حیدر جمعیت، شور گرفته بود. رقص پرچمها را در نسیم تماشا میکرد.
چراغ قوه گوشیها مثل الماس میدرخشید، ولی من فقط چهره پسر را نگاه میکردم. میله پرچم را به سختی تکان میداد. ولی نوک پرچم بالا نمیرفت و مدام روی صورت و گردن مرد میانسال، چند قدم جلوتر میخورد.
برایم جای تعجب داشت. مرد از جایش حرکت نمیکرد، همان جا روبهروی جایگاه مداح، ایستاده بود.
فقط سرش را پایین انداخته بود با چشمان بسته و آرام سینه میزد. انگار گوشه پرچم ، گوشه چادر مادر است که مهربانانه او را نوازش میکند.
مداحی که تمام شد پدر تازه متوجه موضوع شد. پرچم را از پسرش گرفت و گفت:« بده من چیکار میکنی؟»
رو به مرد میانسال کرد:«شرمنده آقا ببخشید.»
اما او فقط به پرچم نگاه کرد. نفس عمیقی کشید و خندید.
زهرا خانی
