مرقومات جنگ
به نام او…
به وقت سحرِ، اسفندماه هزار و چهارصد و چهار، وقتی بساط سفرهی سحرمان جمع شد و بر سر سجاده نشستیم، با خبر شهادت «آقا» بند دلمان پاره شد. هنوز در بُهت آن داغ بزرگ بودیم که سایهی سنگین جنگندهها و صدای انفجارها، شد متن روزمرگیهایمان.
در همان روزهایی که یک دستم به آغوش پسرکم بود تا میان غرش جنگندهها نترسد، با دست دیگرم بذر پویشی را کاشتم به نام «#مرقومات_جنگی».
نمیدانستم این مسیر به کجا ختم میشود، اما ایمان داشتم که ما زنان، باید با دستان معطر به عطر گلاب و زعفرانمان، راوی این روزهای تلخ باشیم. نباید میگذاشتیم این حماسههای خانگی در هیاهوی جنگ گم شود؛ باید تاریخ را به سبک خودمان مینوشتیم. روایتها یکییکی از راه رسیدند؛ آنقدر زیاد که وقتی هشتگ را اسکرول میکردم، به انتها نمیرسید. به پیشنهاد استاد جلیلیصفت، آستین بالا زدیم تا این کلمات پراکنده را که حالا هر کدامشان یک تکه از روح ما بودند، دور هم جمع کنیم.
ما این روایتها را مثل دانههای تسبیح به هم بند کردیم؛ رودی از کلمات ساختیم که از کنج خانههایمان راه افتاد و به دریای مقاومت پیوست.
اینجا قرار است یک «پنجرهی چوبی کوچک» باشد. از آن پنجرههایی که جیرجیر لولایش هم رفیق آدم است. هر وقت دلتنگ شدید، یا سالها بعد وقتی خواستید بدانید ما چطور در میانهی طوفان، آرامش ساختیم، این پنجره را باز کنید. اینجا محض روزهای دلتنگی است.
این خانه، گرم است به برکت نفسهای شما.
خوش آمدید به این کنج دنج روایتها.
قدمت بر سر چشم و قلمت مستدام. ❤️
✍🏻 سمیرا مختاری
+به وقت 17 فروردینماه ۱۴۰۵
ما را در پیام رسان بله نیز دنبال کنید ⬇️
🆔 @Revaayat3
