روز اول جنگ
19 فروردین 1405 توسط پاییزنوشت
امروز روز اول جنگ است
نمیدونم یهو همینجور،جنگ شد!!
فاتحه خونی بودیم بنده خدایی فوت کردن،جوان بودن.
خیلی خسته شدم از نشستن،به ساعت نگاه میکنم،جلسه داریم باید برسم.
پاتند میکنم،از کوچه فرعیها میرم.
خانمی که دوست مادرم هست،بعد از چندین سال مادرم رو میبینه و احوال مادربزرگم رو میپرسه،ولی نمیدونه چندین ساله فوت کرده.
به خیابان جلسه میرسم،ازینکه مادرم رو تنها میفرستم بره خونه،ناراحتم.
گنجشک ها و پرنده ها خیلی بیتابن.
جلسه تق و لقه!!
همه سرها توگوشیه و من از همه جا بی خبر،شنیدم میگن بیت رهبر رو زدن.
آسمون رو نگاه میکنم،کوه هست،خونه هست،آروم و قرار نیست….
همه اشکشون دراومده.
صاحب جلسه که بیتابی رو مببینه گوشی به دست،دعای توسل رو میخونه.
یکصدا همه میزنن زیر گریه و ماهمچنان امیدوارِسلامتی رهبریم…..
افسوس که همون لحظه….
-سیده فاطمه موسویان اصل