رویش
رویش
در یک شب گرم تابستانی، وقتی مردم شهر در خوابی شیرین و رنگارنگ فرو رفته بودند، ناگهان صدایی مهیب، آرامش شهر را شکست و دیوارِ خانهها لرزید و شهروندان را سراسیمه از خواب بیدار کرد.
کودکان تهران در تاریکی میلرزیدند. گویی زمین زمان هم با آنها میلرزیدند. اما این لرزه از زمین نبود؛بلکه از آسمان بود. آتش خصومت شعلهور شده از آسمان موشکها، پیامآور مرگی ناخوانده بودند.
در میان هرج و مرج، ترس چهرهها را فرا گرفته بود: کودکی بیگناهدر گوشهایی از خانه که خشم موشک آن را به ویرانه تبدیل کرده بود، گریه میکرد.
پیرمردی از وحشت نفسش بند آمده بود و انگار قلبش ایستاده باشد،با چشمانی نیمهباز به آسمان نگاه میکرد.
جوانی سرگردان به این طرف و آن طرف میرفتاو از ترس و وحشت نمیدانست چه کار کند؟
شهر حسابی درهم برهم به نظر میرسید. در ساعات اولیه دشمنبا قهقهی مستانهاش گمان میبرد ستونهای شهر را شکسته است اما او غافل از این بود، که ستون یعنی «فرمانده» با سینهای ستبر در مقابلشان ایستاده است و خم به اَبرو نمیآورد.
فرمانده اگرچه داغ بارانش را دیده بود، یارانی که پر کشیدند، جسمشان همچون برگهای نارنجی، خاکستر شد و بر زمین ریخت؛ اما نامشان هنوز چون شهابهای آسمانی همانند موشکهای سجیل و خرمشهر بر تن دشمن لرزه میافکند. چراکه آنان پیش از شهادت، نهال اقتدار را با دستان قوی خود در خاک سخت زمان کاشته بودند؛ نهالی که بعد از کوچشان به آسمانها استوار و پابرجا باقی مانده است.
فقط اندک زمانی لازم بود تا فرمانده دستور آتش دهد. موشکهای فتح، سجیل، خرمشهر چون بارانی سیل آسا بر فرق دشمن فرود آمدند. و ین بار از آسمان دشمن بود که بر روی شهر که نه پادگانهایش آتش میریخت.
حالا دشمن، شکسته و افسرده و ناامید، چون ماری زخمخورده در شنزار مرگ در مانده،و بهخود میپیچید. حالاو در پادگان شیشهای به دنبال سوراخ موشی میگشت تا جانش را نجات دهد.
آن شب سیاه در تهران و ایران، پایان قصه نبود؛ بلکه سپیدهدم بیداری دیگری بود. شهدا رفته بودند و غمی سنگین چون کوه، بر دلهای ایرانیان نشست؛ اما سایهی حماسههایشان، چادر بزرگی از نور و روشنایی بر فراز کشور بزرگ ما گستراند، ابری پر از برکت که بارانِ قطراتش هر قطره اشکی به بلندای دریای خلیج فارس و عمان، جوانههای مقاومت را در دل هر نسل تازه رویاند. آنها که رفتند، اما همچون ستارگانی که نورش پس از مرگش به زمین میرسد، همیشه زندهاند؛ با شفاعت محبتشان، همواره چون سروهای سبز و بلند بر مرزهای این خاک ایستادهاند و تا آخرین نفس جنگیدن و ریشه در دل اعماق تاریخ دارند.
-زینب امامی