سنگ میبارد
سنگ میبارد
دلم آشوب بود. تماس پشت تماس میگرفتم و پاسخی نمیآمد. در اخبار گفته بودند در شهرک و بلوار انفجار رخ داده است. لباسهایم را با عجله میپوشیدم و مدام شمارهاش را میگرفتم. از پلهها پایین میرفتم که ناگهان پایم سر خورد و تا پاگرد روانه شدم. همسایه با نگرانی پرسید:«چی شده؟» گفتم:«سمت کار همسرم را زدن. هرچی تماس میگیرم جواب نمیده. نمیدونم چه کار کنم.» همراهم شدند. سوار ماشینشان شدیم. هنوز چند کوچه از خانه دور نشده بودیم که ناگهان تماس برقرار شد.
وقتی صدایش را شنیدم، لرزش دستانم کمی آرام گرفت. سعی کردم نگرانیام را پنهان کنم؛ وانمود کردم از چیزی خبر ندارم. گفت:«زنگ زدم حالت رو بپرسم. تو خونه کم و کسر نداری؟» گفتم:«نه… خبری شده؟» کمی سکوت کرد و بعد گفت:«شهرک و بلوار را زدهاند.» صدایش اندکی میلرزید. حدود یک ساعت بعد زنگ خانه به صدا درآمد. در را که باز کردم، خودش بود. صورتش انگار خاکسترمال شده بود؛ معلوم بود شسته اما هنوز ردش مانده است. موهایش نامرتب بود و لباسهایش لکههای خون داشت. دستم را روی شانههایش کشیدم و گفتم:«سالمی؟ چیزی نشدی؟» لبخند کمرنگی زد و گفت:«اجل فعلا مهلت داده.» برای او آبقند درست کردم. کمی خورد و با اصرار من یک لیوان کامل را تا ته سر کشید. همین که سرش را روی بالش وسط پذیرایی گذاشت، خوابش برد. پتو را آرام رویش کشیدم و به بالکن رفتم. صدای همهمه مردم از دور میآمد. نگاهم به ماشین افتاد. سقفش داغان شده بود. موج انفجار به آن خورده بود. زیر لب گفتم:«خدایا شکرت که صاحبش سالم برگشته.» کمی بعد با صدای انفجارهای دور از خواب پرید و شروع کرد تعریف کردن از آنچه دیده بود. گفت:«وقتی شهرک و بلوار را زدند، از آسمان تکههای آهن و آجر و شن و ماسه میریخت. ضربالمثلِ “از آسمان سنگ میبارد” را با چشم خودم دیدم.» گفت چند نفر مجروح شدند. شیشهها شکستند و ماشینها خسارت دیدند. بعد لحظهای سکوت کرد، خندید؛ خندهای که بیشتر شبیه خستگی بود تا شادی. گفت:«خانوم… امروز فهمیدم جنگ فقط توی تلویزیون نیست. گاهی تا جلوی درِ خونه آدم میاد، و آدم تازه میفهمه چقدر دوست داره فقط یک روز معمولی داشته باشه.»
✍️عاطفه نورصالحی
