شال آبی
شال آبی
قرارمان بود: شنبه صبح، کتابخانه عمومی، با آمنه «کتاب مرد ابدی» را انتخاب کنیم؛ کتابی که همیشه دربارهاش حرف میزدیم.
با صدای زنگ آمنه از خواب پریدم. سریع چند لقمه نان و پنیر با یک لیوان شیر خوردم.
گفتم:
_مامان خدا حافظ، من با آمنه میرم کتابخانه.
_ به سلامت دخترم، مراقب خودت باش.
هنوز آفتاب همه جا پخش نشده بود که به سر خیابان رسیدم. آمنه گفته بود زیر قاب عکس شهید محله بایستم. تکیه دادم به دیوار و منتظر ماندم.
در سکوت عجیب صبح، ناگهان صدای انفجاری مهیب فضای محله را شکافت. قلبم از جا کنده شد. نفس در سینهام گیر کرد. هیچوقت چنین صدایی نشنیده بودم.
اشک بیاختیار در چشمهایم جمع شد. یاد حرفهای مادربزرگ افتادم… داستانهایی که از جنگ و بمبارانهای سالهای هجوم بعث عراق برایم تعریف میکرد. همیشه فکر میکردم آن روزها فقط در کتابها و خاطرهها ماندهاند، اما اکنون نوع دیگری از ترس را تجربه میکردم؛ ترسی خام و واقعی.
آمنه دیر کرده بود. این عجیب بود… او همیشه سر وقت میآمد. دلم به هزار راه رفت. دلدل کردم، اما بالاخره راه افتادم؛ هر قدمی که به سمت کتابخانه برمیداشتم، بیشتر امید داشتم که صدای انفجار فقط یک حادثه دور بوده باشد، بدون هیچ آسیبی.
اما وقتی به چهارراه رسیدم، همه چیز بدتر شد. دود غلیظ آسمان را میبلعید. مردم درهمریخته میدویدند. انگار خیابان، تبدیل به صحنهای از کابوس شده بود. ناخودآگاه همراه جمعیت دویدم.
پاهایم خودشان مرا جلو میبردند. وارد هالهای از دود و خاکستر شدم. صدای فریادها، نالهها و قدمهای آشفته در گوشم میپیچید. گرما و سنگینی هوا روی صورتم نشست.
روی زمین، آدمها…
عدهای روی آسفالت افتاده بودند. رنگ سرخ از لابهلای سنگها و جوی آب کش میآمد.
ناگهان در میان همهی آشفتگیها، چیزی توجهم را جلب کرد.
رنگ آبی.
دلم فرو ریخت. آمنه همیشه شال آبیاش را دوست داشت؛ میگفت رنگ آرامش است. رنگ آسمانی که هیچوقت از امید خالی نمیشود.
نفسم برید. با قدمهایی لرزان به سمت آن لکه آبی دویدم.
وقتی رسیدم…
دنیا در یک لحظه دور سرم چرخید.
شالی آبی…
بر زمینی خونی غبارگرفته…
و آمنهای که دیگر هیچوقت قرار نیست شنبهای را با من به کتابخانه بیاید.
نرجس خاتون محمدی
