عوارضی
موقعیت: عوارضی!
البته که سخن امام خامنهای شهید در ذهنم بود که «هرجا برای جمهوری اسلامی کار کردید همان جا را مرکز جهان بدانید» ولی خب کمی هیجان هم دوست داشتم. دیگر باید ادامه میدادم. چارهای نبود.
شب بعدی که رفتیم اوضاع تغییر بیشتری کرده بود. یکی از دوستانم که نامش سمیراست حلوا درست کرده و در ظرفهای کوچکی ریخته بود.
چون وسط هفته بود و خلوت، برای هر ماشین سینی را نگه میداشتند تا بردارد. این کار دختر کوچک سمیرا بود. بشری خانم!
آن شب ما خانمها از کنار خیابان منتقل شده بودیم به کنار سکوها. تا انسجام جمع حفظ شود. با فاصله یک متر مقابل سکو ها ایستاده بودیم و پرچم تکان میدادیم. کمکم فضا داشت مهیجتر میشد.
ماشینهایی که عبور میکردند این صداها را میشنیدند:« سفر به سلامت..ماشالا » صدای مهدی رسولی و بقیهی مداحان هم در فضا میپیچید.
بعضی ماشینها به صورت خودجوش پرچم درمیآوردند و تکان میدادند. پرچم کوچکم را آهسته بالا و پایین میکردم و گاهی با صدای همسرم که الله اکبر میگفت همراهیاش میکردم. مشتهایم را گره میکردم و جواب میدادم. فکر کنم فقط من و او بودیم.
بقیه مشغول بودند. یکی قرآن بالای سر ماشینها میگرفت. یکی اسپند دود میکرد. یکی با پرچم خوش آمد میگفت. کم بودیم ولی توانسته بودیم نرم نرمک هیجان تولید کنیم!
فاطمه صداقت